زنگ تعطیلی که میخورد
حسرت یکدیگر را
با حسرت برانداز میکنیم...
من، او را با ماندنش
او، من را و رفتنم...
من و پاسبان اداره
دوستان خوبی هستیم برای هم.
.
شلوغیهای قرارگاهی که در آن کار میکنم
برای من فرارگاه یک عالم خیال و در خود فرو رفتن است...
بی خوابم
اشک مرا در بیاور
و شب به خیر بگو!
و از ساعت به روز شدن اینجا،
تعجب نکن...
یبوست روحی
هر قدر که در خودت بیشتر فرو روی،
متعفنتر میشوی...
وقتی نیستی
هضم نبودنت سخت است...
چه انتظاری از معده داری؟!
سالاد شیرازی
دلم شده معجونی از یک مشت میوهی گند افتاده، ( خیار و گوجه و...)
و به قاعدهی یک کفِ دست، دلشوره دارم...
هر چه هم آبغوره میریزم،
بوی زُهمش گرفته نمیشود.
مرگ
بلآخره هر کسی،
یکی را دارد؛
برای کنارش نشستن و دیگر برنخواستن...
...
لگد نزنید،
سیلی هم...
خدا یکی...
دل دیوونه!
ای کاش کمی فکر داشت،
به فکر من میبود...
دیگه دیگه
یه وقتایی هم هست که دلم میخواد تو نباشی که هی بهم بگی: گریه نکن تو رو خدا و اینا
بعد تا خود صبح هی گریه کنم و سرمو بکوبم تو دیوار
دخترا اینجورین
واسهشون مهم نیست چی رو خراب میکنن واسه رسیدن به هدفشون...
یه دختر امروز این رو بهم گفت!
چرا؟
عشق را آفرید
و بیتفاوتی
پدید آمد...
اگر عاشقش نبودم،
بی تفاوتی نمیکرد.
عاشق ندیدم
به خدا عشق به رسوا شدنش میارزد...
یاد او که میگفت:
خواهی نشوی رسوا،
همرنگ جماعت شو!
واقعیت!
یک شب بیا،
واقعیتمان را با هم،
عق بزنیم!
نگاه
نفرتت را میبری و حتی نگاه هم
بر من ترسیده نمیاندازی...
منتظرم
تو با تمام نفرتهایت،
برو.
من با همهی وحشتم،
اینجا منتظرم.
منتظرم!
این را بفهم!
هنرمند
تو با دلی پر از نفرت،
از من و گناه،
دوری میکنی...
من بدون تو وحشتزده،
با پاکی این زندگی،
کنار میآیم...
خودت بگو!
کدام هنر کردهایم؟
