زنگ تعطیلی که میخورد
حسرت یکدیگر را
با حسرت برانداز میکنیم...
من، او را با ماندنش
او، من را و رفتنم...
من و پاسبان اداره
دوستان خوبی هستیم برای هم.
.
شلوغیهای قرارگاهی که در آن کار میکنم
برای من فرارگاه یک عالم خیال و در خود فرو رفتن است...
تمام
تمام می شوم،
یکی از همین روزها؛
میان تمام نبودن هایت.
بله آقای فوق تخصص!
دکتر میبایست اقلا اینقدر سواد داشته باشه که بفهمه،
مریضها دو دستهاند؛
دو دستهی کاملا متفاوت:
مریضهای باهمراه
مریضهای بیهمراه
بی خوابم
اشک مرا در بیاور
و شب به خیر بگو!
و از ساعت به روز شدن اینجا،
تعجب نکن...
یبوست روحی
هر قدر که در خودت بیشتر فرو روی،
متعفنتر میشوی...
وقتی نیستی
اصلا چیزی نیست...
که بخواهد چونان که باید است باشد یا چونان که نباید!
وقتی نیستی
هضم نبودنت سخت است...
چه انتظاری از معده داری؟!
وقتی نیستی
رانندگی سخت است...
حتی به کمک دست راست!
وقتی نیستی
همه جا سرد است...
حتی این دستها!
وقتی نیستی
همه چیز شب است...
به جز خودِ شب!
برای عاشقی
قبل از اینکه فرصت...
باید کسی را داشته باشی
تا به تو فرصت بدهد!
...
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش...
پس چرا می سوزم؟
شیطان رجیم
تو را ندیده بود والا
غلط می کرد بگوید:
من از آتشم و آدم از خاک...
آتش
ریسیده هایم را پنبه کردی...
فدای سرت.
پنبه هایم را دیگر آتش نزن!
عمو مهدی
مثل بچهای که به وعید مادرش،
منتظر است بابا بیاید...
امشب منتظرم،
منتظر یک پدر
لطفا در مورد این که او کیست سوال نکنید!
حتی شما...
و ان یکاد...
نمیدانم تا به حال،
قطره اشکی چشیدهای یا نه اما...
وقتی که نیستی،
برای چشمهایت،
اسفند آتش کن!
من اغلب اوقات
چشمهای شوری دارم!
چند ساعت
چه یک وجب، چه صد وجب
وقتی بتوانی
وابستهای را یک روز،
اینطور میان زمین و هوا رها کنی...
حتما میتوانی شش سال دیگر هم،
دوباره
چنان کنی!
خر میباشد کسی که نفهمد
مخاطب خاص دارد!
یه جفت حتی!
مگه میشه،
دو جفت دست همهش رو به آسمون باشه
و هیشکی محلش نذاره؟
معده
حرص و قرص،
یکی به بهبودی
و دیگری به درد
میکشند معدهی مرا
من در این کشاکش
کشته می شوم
محکم
هر وقت به دل گلایه داری
بفشار مرا عصاره خوب است
چه کار کنم؟
اعتیاد بی افیون
افیون دیگر چه صیغهایست؟
معتاد یعنی من
که هر روز منتظرم،
شبم با پیامک عاشقانهی تو سحر شود...
دنیا
و میزان نماد ماه مهر
دگران روند و آیند
و تو همچنان که هستی...
احوال مرا نپرس...
غمی بزرگ،
اینجای دلم نشسته
از دست چه کسی؟
نمیدانم.
میدانم فقط
با احوالپرسی،
خوب نمیشود...
داغ
از آغوش یخ بستهی تو
یک استکان چای داغ آوردهام
شیرین است
حتی بدون قند لبت...
سالاد شیرازی
دلم شده معجونی از یک مشت میوهی گند افتاده، ( خیار و گوجه و...)
و به قاعدهی یک کفِ دست، دلشوره دارم...
هر چه هم آبغوره میریزم،
بوی زُهمش گرفته نمیشود.
خدا نکنه
جز تو
فدای هر کسی بشوم؛
ناکام مرده ام!
یلدا
انار میخواهد دلم،
انار ترک خورده...
یک دقیقه بیشتر.
یلدا
از این یک دقیقهی بیشتر،
استفاده کن
جملههای طلایی بگو!
دوستت دارم...
مرگ
بلآخره هر کسی،
یکی را دارد؛
برای کنارش نشستن و دیگر برنخواستن...
بیزی
خواستم بگویم،
فدای سرخی چراغتان!
زیادهگویی نباشد،
مرحمت زیاد!
دستهایم
به هیچ نمیروند،
از آغوش تو که باز میگردند...
آغوش سرد خیالت...
درد
چه در خراشه ی روحت،
چه در میانه ی سینه،
نام مرا بد انتخاب کردهاند،
از هر طرف که بخوانی...
دوباره عکسهای تو
اینجا من
و یک استکان چایِ لب نزده!
هر دو یخ بستهایم.
او گوشهایش بیبخار
من لبهایم سوخته...
دومین حاشیه بر عکسهایت
برای من غزل مگو که من خود قافیهام
قافیهی باختهی ردیف چشمهای تو
همان حاشیهی اول...؟
حضور و غیاب بغض ها
این هم یک کلاس دیگر که چند متر آنطرف تر،
در حال برگزاریست!
الصاق به تمام کلاس ها و جلساتی که روزهای دلتنگی،
تا چند قدمیشان پیش رفته ام و...
موسی عصایت کو؟
آدمها دو دستهاند:
1- خوشبخت کننده
2- خوشبخت
مگه اینکه معجزه ای پیش بیاد
گل
آدمها،
خسته که میشوند،
تکیه میزنند...
حتی به دیوار گلی!
مخدر
از مسکن متنفرم،
هنوز هم حتی،
با این همه درد...
بیا و با نیامدنت،
اصلاح نکن این رابطه را.
لبهای تو نسخهی مرا پیچیدند
تو که تب میکنی،
همه
چشمهایِ خونینِ مرا میبینند
و دائم نسخهی سرماخوردگی،
برایم مینویسند...
هر کجا هم که باشی
مشهد!
با گریه خوابیدن
و خواب دیدن...
و باز تکرار و تکرار و تکرار...
جوش می آورم
من پیامبر نیستم اما،
وحی آمده برایم...
یک شب،
میان سرمای نفست...
به خدا گفته ام!
خوشحالم که زنده ای!
آخر این روزها کسی،
در آغوش من،
جان نداده!
ولی افتاده مشکل ها
حتی اگر روزی،
هزار مرتبه!
حتی برای تو،
به خدا گریه برای مرد،
آسان نمیشود...
این هیولا...
باور نمیکنی رفیق،
خیلی چیزها میشکند،
تا مردی در زاویه،
به هقهق بیافتد...
این از تو گفتنها
همه شُرشُر،
همه چٍک چٍک!
مدام باران بیسرایش...
دسشویی و چیزای دیگه هم حتی
یه وقتایی هم هست که اینقدر خودت رو نگه میداری که دیگه به وقتش هر چی زور میزنی هیچی نمیاد!
...
لگد نزنید،
سیلی هم...
خدا یکی...
حتی اگه نباشی...
دل دیوونه!
ای کاش کمی فکر داشت،
به فکر من میبود...
آتروپات

بعضی حرفها را فقط تگها میزنند...
پر آبی
چه این روزها زیباتر شدهاند؛
شهر و چشمهایم...
جایت در این پر آبی،
عجیب است که سبز نیست...
میهمانی
وقتی به نمک گیر دهی
نمک، هم میتواند نمک گیرت کند.
....
همین! مال من نیست!
من برای چی بنویسم؟
دیگه گودری نیست که توش،
تو آیتمهای من رو لایک بزنی... 
عادتهای بد
بد که حالت بد باشه،
بدتر اینکه بد بودنت،
برای اطرافیان عادت باشه...
حالاستریت
اینجا آتش میزنند؛
چای، لبم
و عکسهایت دلم را...
چادرت خیس و لبم خیس
آرزو بر جوانان عیب نیست 6
خوشحالیهای ناراحت
یه وقتایی هم هست،
هیچکس نیست از خوشحالیت خوشحال بشه؛
ترجیح میدی این وقتا خوشحال نشی تا که کوفتت نشه
آرزو بر جوانان عیب نیست...
آرزو بر جوانان عیب نیست 5
آرزو بر جوانان عیب نیست 4
چرا؟
چی شده؟
میخوای جور کنم آخر هفته بریم مشهد؟
آرزو بر جوانان عیب نیست 3
آرزو بر جوانان عیب نیست 2
آرزو بر جوانان عیب نیست
چرا؟
چی شده؟
بیام دنبالت بریم قدم بزنیم؟
دیگه دیگه
یه وقتایی هم هست که دلم میخواد تو نباشی که هی بهم بگی: گریه نکن تو رو خدا و اینا
بعد تا خود صبح هی گریه کنم و سرمو بکوبم تو دیوار
دخترا اینجورین
واسهشون مهم نیست چی رو خراب میکنن واسه رسیدن به هدفشون...
یه دختر امروز این رو بهم گفت!
یک خانم با روابط عمومی بالا
بعضی وقتها هم فکر میکنم کاش یکی بود که به امور دفتری دلم میرسید.
مثلا زنگ میزد و میگفت: خب الآن دیگه نگرانی شمارهی یک رو بیخیال شو، نگران موضوع دوم باش.
بعد یک ساعت به یک ساعت همینطور هی برنامهریزی میکرد که نگران چی باشم و اینا...
بعد از مدتی هم یک شب زنگ میزد و رسما دق کردنم رو بهم تسلیت میگفت.
چرا؟
عشق را آفرید
و بیتفاوتی
پدید آمد...
اگر عاشقش نبودم،
بی تفاوتی نمیکرد.
درست یادم نیست اما...
من،
قبل از تو،
از حرف مردم نمی ترسیدم!
درست یادم نیست اما...
آزادترین شعرها
شعری داشتم،
که تا آمدم قفسی برای نوشتنش مهیا کنم،
پرید!
چشم هایم
پا که در روشنی میگذارم،
بیهوده سفارشها شروع میشود!
شما را به خدا... آبرویم!
به خاطر خدا رازداری کنید...
و شعرها همه از غم...
این شاعرها هم شورش را در آورده اند
برای هر اتفاقی،
یک شعر هست!
اگر گذاشتید بعد از اتفاقی ما پژمرده نشویم...
غمت را نبینم
مرا ببین!
تا غمم را نبینی...
مرا ندیدنت غم است
و من بچهام
کمی مراقبم باش،
این روزها فهمیدهام
بچهها نیاز به مراقبت دارند.
عاشق که باشی...
خیلی وقت ها از اینکه کسی برای خوشحال شدنت تلاش کند؛
بیشتر ناراحت می شوی...
بلاخره خانه ی هر کسی را خراب کنند ناراحت می شود دیگر!
عاشق ندیدم
به خدا عشق به رسوا شدنش میارزد...
یاد او که میگفت:
خواهی نشوی رسوا،
همرنگ جماعت شو!
عاشق که باشی...
رئیس خودش جلویت میایستد و میگوید:
شما بروید خانه،
چشمهایتان خیلی خسته است.
استراحت کنید، تا فردا...
بغض
حالا که فکر میکنم،
نوشتن که دیگر ربطی به گلو ندارد!!
* فکر میکردم گلودردِ موقعِ بغضهاست که راه حرف زدن را میبندد.
بی گذشته ام، بی گذشت نباش
گذشتم،
از تمام گذشته ام...
تو هم بیا بگذر...
دهه ی اول!
چند دقیقه ی پیش،
هر آنچه آرشیو در این یک دهه فعالیتم در اینترنت جمع کرده بودم
اعم از آرشیو عکس هام،
متن های چتم
و هر چیزی که فکرشو بکنین رو
پاک کردم!
از کربلا نیت کرده بودم که تا چهل روز نشده این کار رو انجام بدم
خدا رو شکر
الآن کلی سبک شدم،
نگهداری از این همه سابقه که بعضا درخشان هم نبود،
کار خسته کننده ای بود
میتوانید، اما نکنید!
شما میتوانید!
دلتنگیهایتان را خیلی زود،
به صرف یک استکان چای اجابت کنید!
باشد که هیچوقت به بغض و اشک نیانجامید...
حقیقتی به نام عادت
نیاز
بحث حسادت نیست!
خدا نکند مادری،
بچه ی زمین خورده اش را رها کند
و بچه ی قشنگتری را بغل بگیرد...
همیشه هم نباید پیچ و تابش داد که
دوستت دارم.
بعد از خواندن این جمله
ده ثانیهای چشمهایت را ببند و رفع خستگی کن
میدانم این روزها
کار زیاد داری...
هزینه
این روزها
تلخ است مدام کام من
وقتی که میبینم
با من بودنت
گزاف شده
هزینههایش...
در دنیای اقتصاد
بعضی وقتها
قیمت یک چیزهایی حبابی رشد میکند
بیخود بار یک عده را گران میکند
علتش معلوم نیست
بر اثر یک اشتباه
یا یک سوء استفاده...
نیازمندیها
یک عدد وبلاگ،
که از در و دیوارش غم ببارد
و هیچوقت در نوشتههایش شادمانی نباشد.
ستون نیازمندیهای فوری (داریم؟)
i-)
خوابی که خودم ادارهاش کنم
خوابی که این همه بیداریام را... هعی، چقدر وقت است که نخوابیدهام...
هستی،
اما هنوز دلم خواب میخواهد...
بانوی فول اسکرین من!
و لبهای تو
زمینگیر می کند وقت لبخند،
فاصله را
من را...
زخم روح که درست شدنی نیست....
دعا کن!
برای تمام زخم هایی که بر جسمم گذاشته ای...
گرمابه و گلستان
از رفقای خلوت من،
کسی هست که اینجا نداشته باشه منو؟
وبلاگستان خر است
نوشتههای تکراری...
دارم فکر میکنم مدتهاست،
هیچ وبلاگی را دیگر،
با علاقه نمیخوانم!
از کربلا
به خودم نگاه میکنم!
چنان بازگشتهام که انگار هرگز نرفته بودم...
عاشق که باشی
چمدانی برای سفر کربلا
صدا میکند: آی مرد! دیر شد! چکار میکنی؟
من اما دست خودم نیست،
دانه دانه لباسهایم را توی دست میگیرم!
- با این لباس چند گناه کردهام؟
مچالهشان میکنم و توی کمد پرتاب…
لباس بعدی و…
حالا دیگر کمد لبالب پر شده و چمدان هنوز خالیست…
چکار کنم؟!
چکار میتوانم بکنم؟
سر درون کیف میکنم و گریه…
حلالم کنید!
همین! مال هیچکس نیست!
عاشق که باشی
نه که بتوانی گریه کنی،
خیلی وقتها نمیتوانی گریه نکنی...
اصلا گور بابای نگاه همکاران و...

