در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

اس ام اس وارده!

من یک زره برای جهازش فروختم

او عزم جزم کرده بمیرد برای من...

   + مرتضا ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

شیرینی تولد

یکی از رزمنده‌ها شیرینی تولد بچه‌اش را آورده بود.
تعارف کردیم، حاجی یکی برداشت.

گفتیم:« خب حاجی شما کی شیرینی تولد بچه‌تون رو می‌آورید؟ »
گفت: « من نمی‌بینمش که شیرینی بیارم »

حالا بعد از گذشت چندین سال مهدی خرازی مردی شده برا خودش ...

 

   + مرتضا ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

هدیه دامادی!

داماد شده بود

خیلی فکر کردیم برایش هدیه چی ببریم

هدیه بهتری پیدا نکردیم؛

یک مسلسل بود با سیصدتا فشنگ!!

   + مرتضا ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خاک گل شده!

سرش را انداخته بود پایین و می‌آمد

صبر کردم تا برسد « آقا قبول باشه . ما را هم دعا بفرمایین ... »

من و من کرد « نه ... می‌دونی  ... من »

« آقاجان! وقتی آدم سرش را می‌ذاره پایین گریه می‌کنه، خاک گل میشه و می‌چسبه به صورتش. »

دستش بی اختیار رفت روی صورتش. خندید!

   + مرتضا ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

ایکاش!

خیلی نورانی بود!

ایکاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم...

ایکاش ...

   + مرتضا ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

مصاحبه با عباس!

این بار نوبت مصاحبه با عباس بود.

اولی پرسید اسمت چیست؟ گفت: عباس!

دومی پرسید اهل کجایی؟ گفت : بندر عباس!

سومی پرسید کجا اسیر شدی؟ گفت: دشت عباس!

افسر عراقی که فهمید عباس انها را سرکار گذاشته و آنها را دست انداخته،

شروع کرد به زدن او و گفت: دروغ می گویی پدر ...؟

عباس خود را به موش مردگی زده بود و با تظاهر به گریه می گفت: نه به حضرت عباس!

   + مرتضا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

انتظار

در اولین روز جبهه رفتنت

یک بز و یک میش خریدم 

تا وقتی برمی گردی، قربانی کنم.

آنقدر نیامدی که از همان دوتا الان یک گله دارم...

   + مرتضا ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

انتظار

خیلی منتظرش بودم 

انتظار دیدنش خیلی سخت بود

وقتی شهید شد، نوشته بود: بهشت منتظرت هستم!

حالا چندین سال است که دارد انتظارم را میکشد...

   + مرتضا ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

مرگ و شهادت!

خدایا شهادت نخواستیم

مرگ ما را برسان...

 

   + مرتضا ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

تقسیم ارث

پدر قمقمه‌ات آب ندارد

و در مزرعه‌ی تو

این قوم

سراب تقسیم می‌کنند...

   + مرتضا ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

فکر کردید می‌توانید مقابل خدا بایستید؟

گردان برای عملیات والفجر هشت آماده می‌شد؛

گفتند چون برادرش تازه شهید شده است و خانواده‌اش تحمل داغ او را دیگر ندارند، باید او را راضی کرد تا به عملیات نیاید. 

خیلی سخت می‌شد کسی را راضی کنند تا به عملیات نرود.

وقتی به او گفتند صلاح نیست به عملیات بیایی و او علتش را فهمید، خیلی راحت قبول کردٰ؛ به گونه‌ای که خیلی‌ها فکر کردند او از خدا خواسته است تا به عملیات نیاید.

اما جمله‌ای گفت که تا صبح عملیات کسی معنایش را نفهمید.
او به بچه‌ها گفت: فکر کرده‌اید می‌توانید جلوی خدا بایستید؟

او به واحد دژبانی رفت و ما به عملیات.

صبح که شد ما از عملیات برگشتیم و او شهید شده بود... 

   + مرتضا ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

استعاره (2)

بازگشت همه بسوی اوست؛
"شهیدی" بودی؛
به احسن تبدیل شدی
و دوباره "شهیدی" شدی!!

   + مرتضا ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

استعاره (1)

نیک بودی برادر کاظم!

   + مرتضا ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آخرین لبخند

صبح با قایق جلو رفت و مدام خودش را نفرین میکرد.

به کنار اسکله رسید؛ بدنش لرزید.

بچه‌ها روی میله‌های تیز خورشیدی دراز کشیده بودند

و خونابه زیر شکم‌هایشان اطراف میله‌های خورشیدی را سرخ کرده بود.

این‌ها بچه‌های گردان غواص بودند که خورشیدی‌ها را بغل کرده بودند

تا پیکرشان بر روی آب شناور نشود و کمین دشمن متوجه حضور نیروها نشود.

اشک در چشمانش حلقه زد؛ یکی از آنها را می‌شناخت.

به زحمت انگشتان او را از لای خورشیدی بیرون کشید

نمی‌دانست گریه کند، داد بکشد!

فقط سرش را به سر او نزدیک کرد

هنوز لبخند بر لبش بود... 

 

   + مرتضا ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

پاسدارهای شش ماهه!!

دور هم توی سنگر جمع شده بودند و از آینده می‌گفتند.

نوبت به محمد رسید.

محمد تو برنامه‌ت برای آینده چیه؟

- من تا شش ماهه دیگه بیشتر زنده نیستمٰ؛ من شهید میشم.

معروف شده بود به پاسدار شش ماهه!

به شش ماه هم نرسید و شهید شد...

   + مرتضا ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آجیل مخصوص!

به جمع تازه واردها رفته بود و شوخ طبعی‌اش باز گل کرده بود.

همه بچه ها دنبالش می‌دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده؛

اما او سریع دست  تو دهانش میکرد و می‌گفت: نمیدم نمیدم.

آخر یکی از بچه‌ها پتویی آورد و روی سرش انداخت و بچه‌ها شروع کردند به زدن.

حالا نزن و کی بزن! آجیل می‌خوری؟بگیرٰ، تنها می‌خوری؟ بگیر!

بالاخره در این گیر و دار یکی از بچه‌ها در آرزوی رسیدن به آجیل دست تو جیبش کرد.

آجیل مخصوص چیزی جز نان خشک ریز شده نبود.

فرمانده همه را سرکار گذاشته بود...

   + مرتضا ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آخرین مرخصی

خنده های شیرینی بر لب داشت. از مهندس های جهاد بود.

گفت: «زنگ زدند، گفتند: بابا شدم. اگه میشه می خوام برم مرخصی»

لبخند زدم و گفتم: «مبارکه. باشه. تا کارت را تموم کنی من هم برگه مرخصی رو می نویسم».

هنوز نیم ساعت نشده برگشت؛ خونی و بی حرکت.

خمپاره خورده بود کنارش. کارش برا همیشه تموم شده بود؛ شهید شده بود.

دیگه به مرخصی احتیاجی نداشت... 

   + مرتضا ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دیر شد

آن روز که فریاد می‌زد گوش‌هاتان نمی شنید؛

امروز دیر است!

سر حسین(ع) بر روی نیزه رفته است...

 

   + مرتضا ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

عاشورایی دیگر در مسجد اعظم اصفهان

ایستاده بودند و سعی در متقاعد کردن ماموران را داشتند.
می گفتند امروز عاشوراست و باید برای امام گریست.
می گفتند چرا مردم! را می زنید!؟

ناگهان صدای باحسین(ع) بلند شد و به زمین افتاد.

اشتباه نکنید او از جنس آن جماعت! نبود!!
چرا که جماعت "مسجد اعظم"ی همه شروع به تشویق کردند و کف و صوت زدند.

آنها شادمان بودند که یکی از یاران عاشورایی امام زمان(عج) را با چاقو به خون کشیده بودند.

کجایند آنها که بدنبال دیدن درندگی به جنگل می روند!؟ بیایید و توحش واقعی را از این جماعت ببینید...

   + مرتضا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

کلمة لا اله الا ...؟!

انگار همه ی سیاستمداران و سیاست زدگان و سیاست زادگان عالم
جمع شده بودند زیر تابوت شیخ ساده لوح
دست در دست هم شعار دست و پا می کردند،
مبادا کسی جنازه را با ذکر تهلیل به خاک بسپارد!           

 

   + مرتضا ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

سلام برسان

رفتی بهشت

سلام من را هم

خیلی خیلی 

برسان...

   + مرتضا ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مهربان سردار

سردار یادت هست؛
یادت هست گفتی قبل ورود به مراسم می‌خواهی در جمع مردم بروی!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست اون منافقی که با دست اشاره کرد و گفت: سلام سردار!

سردار یادت هست ایستادی تا او که خود را به شکل مردم بلوچ دراورده بود سلام و احوالپرسی کنی و او چه ناجوانمردانه آن عملیات شوم را انجام داد!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست همیشه اینکار را برای ابراز محبت به مردم آن منطقه انجام می‌دادی!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست همیشه به بچه‌های سپاه گوشزد می‌کردی تا وقتش نشده احدالناسی حق نداره از اسلحه استفاده کنه!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست شب قبلش خواب اون برادر پاسدار را؛
یادت هست گفت سردار ما نبردبان گرفتیم تا شما بالا بروید. شما رفتید بالای ابرها و ما همچنان پایین نردبان ایستاده بودیم.

چه مهربانی بودی سردار. چه مهربان
من که ندیدم ولی اونایی که دیدند میگن احمد متوسلیان هم همین برخورد را توی غرب انجام داد و همه را شیفته خود کرد.

سردار شوشتری یادت همیشه جاودانه خواهد ماند

 

   + مرتضا ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خمپاره

صدای صوت خمپاره را شنیدند
همه خیز رفتند و حسین فرصت خیز رفتن پیدا نکرد

فقط تو دلش آروم گفت: خدایا مادرم منتظرمه

خمپاره به زمین اصابت کرد و منفجر شد
همه شهید شدند غیر از حسین

   + مرتضا ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

تولد نمک

هر سال
سال روز آغازت را
رنگ آغازی دگر بزن
نیمه ی سالی اگر
نفس برای رفتن کم آمد
امید دوباره ای شودت
برای آغاز
تولدت مبارک

   + مرتضا ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

همپا

باید همپای صاعقه بود

تا بتوان ضربت متقابل وارد کرد...

 

   + مرتضا ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دلتنگی

هر چی بیشتر کتاب "دا" را می خونم بیشتر دلم براش تنگ میشه.

ای کاش بعد از اومدنش شروع به خوندن کتاب میکردم.

   + مرتضا ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

عنوان ندارد

همش تو ذهنم دارم این صحبتش را مرور میکنم.

میگفت : چند سال پیش توی گلستان شهدا یه شهید را دیدم که نوشته بود 24 سالگی شهید شده. با خودم گفتم هنوز چند سال دیگه تا اون سن هست. چند روز پیش رفتم گلستان تا چشمم به عدد 24 خورد یه دفعه به خود اومدم دیدم منم 24 ساله شدم. محاسنم در اومده. و هنوز ...

خدایا میترسم از روز قیامتت اگه با عدلت با من برخورد کنی.

   + مرتضا ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

راهیان نور

چیزی به اردو بازدید از مناطق جنگی نمونده.

یعنی آماده شدم؟

   + مرتضا ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تکلیف!

این مملکت هم به درد ما نخورد!

یه روز هوا ابریه!

یه روز آفتابیه!

یه روز بارونیه!

اصلا تکلیف ما را روشن نمی کنه!

   + مرتضا ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دلم تنگ شده

خداحافظ سیاهی ها

خداحافظ روضه های امام حسین(ع)

خداحافظ آی روضه های ابالفضل(ع)

شما هایی که هر دو با هم رفتید به میدان

شما هایی که پشت سر هر دو تون می خوندن " ای ساربان ..."

یعنی میشه محرم سال آینده را هم ببینم

هنوز هیچی نگذشته دلم تنگ شده

   + مرتضا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

فاین تذهبون!؟

اومده همش وراجی میکنه. به هر چیز و هر کسی دلش می‌خواد اهانت میکنه.

چهارتا آدم باصطلاح ارزشی! هم میان براش لایک میزنن که یه موقع ناراحت نشه و دائم میگن عزیزم ما با تو دوستیم. البته ما با تو اختلاف عقیده داریم ولی دوستیم.

آخه یکی نیست بهشون بگه تساهل و تسامح تا کجا؟ تا کجا می‌خواهید ارزش‌هاتون! را زیر پا بگذارید تا ارزش‌های بقیه خوب جلوه کنه.

فقط میتونم بگم خجالت بکشید. همین

   + مرتضا ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

کریم و عبدالکریم

عارف بود و فقیر.

از طرف عبدالکریم برایش پول آوردند.

پول را کنار زد.

به آسمان اشاره کرد و گفت کسی که کریم دارد احتیاجی به عبدالکریم ندارد.

   + مرتضا ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ما هستیم

 اومده داد میزنه میگه " ماهستیم".

ناجا هم بدون داد اعلام کرد "ما هستیم".

ولی تا گفت " ما هستیم" طرف مقابل کسی نبود و همه با عمل نشان دادند " ما نیستیم"

   + مرتضا ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

سحر و کام‌روایی

صبح فقط نیم ساعت دیرتر از بقیه بیدار شدم.

دنبال چیزی برای خوردن گشتم ولی نبود.

گفتند: سحر خیز باش تا کامروا شوی.

اما خواب را عشق است و بس

   + مرتضا ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بی حجابی در حجاب!

زمانی حجاب داشتیم و در حجاب هم نبودیم.اکنون که در حجابم بی حجابی می‌کنم. اینم عاقبت نوشتن در حجاب.

البته الان که دیگه حجاب نیست و میوه ممنوعه شده. شاید چون از میوه ممنوعه تناول کردیم بی حجاب شدیم.

در هر حال بی حجاب یا با حجاب بودن مهم نیست مهم اوست که راضی باشد.

   + مرتضا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

گفت: نه!

اصلا فکرش را هم نمی‌کردم یه روزی اینجوری جوابم را دهند. تقصیر من بیچاره چیست وقتی دیگران مشکل دارند.

به یاد آن بیت شعری افتادم که می‌گفت: برادران زنم با من خوب نیستند...باید که برادران زنم را عوض کنم.

ولی من که نمی‌توانم برادران زنم را عوض کنم. آخر هنوز زنی در کار نیست. اصلا چه ربطی داشت. مهم این‌ست که گفتند نه و تمام شد.

البته به نوعی هم آغاز شد. شاید تلنگری بخورم و فکری به حال این وضعیت نا به سامان کنم.

خدایا شکر تو؛ اگر چه فقط یک "نه" نصیب ما شد.

 

   + مرتضا ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

شهادتت مبارک

نسیمی جان فضا می‌آید
بسیجی سر جدا می‌آید

مرتضی بیگدلی، بسیجی سرافراز هم شهید و شد و به قافله سیدالشهدا پیوست.

فردا صبح از ساعت ٩:٣٠ در اصفهان تشییع خواهد شد.

   + مرتضا ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

چاه دل

آن‌قدر ریخته‌ام حرف به چاه دل خویش


که به همراه من چاه به حرف آمده است

   + مرتضا ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خط قرمز!

می‌خواهم پا را فراتر بگذارم.

اصلا مگر این دنیا چیست که برایش محدوده تعیین کنیم.

امروز روز عبور از خطوط قرمز است.

پیش بسوی آزادی!

   + مرتضا ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خواب!

امشب در حجاب خواهم خوابید.

شاید که کسی از خوابم باخبر نشود.

خوابی که قبل از آن اللهم انی اعوذبک من ... هم نخواهم خواند

   + مرتضا ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()