یهذرهخاک تنشون
دلم
آویختهی پرچم سهرنگ پیچده تابوت تو است
بگذار نسیم مرا پیش پایت تشییع کند ..
خودتحویلگیری
دانشگاهی که لینک مفیدش تو باشی
از این بهتر نمی شود!

گاهی رهایی..
در این مصائب روزانه
گاهی چقدر نیاز پیدا می کنی
احساس تنهایی نکنی
پانوشت:
مصیبت های روزمره..
درست است، همینقدر زیاد شده اند و بار سنگین کرده اند..
پیشکش حضرت او
خیلی وقت است
دلم نلرزیدست و هُری پایین نریخته
با دیدن کسی
وصال
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم
تو را ..
شاعر: میرزا عباس فروغی بسطامی
اندکی با من باش
"چشم"هایم اما
پر از "دل"ناگرانیست ..
می فهمی ؟
اصل غافلگیری!
حواست نیست و ناگاه میبینی
دچار همین محبت های سادهی روزمره شدهای
دچار
آدمها دو بار در زندگی عاشق می شوند؛
یکی اول جوانی
یکی سرِ پیری
دیر زمانیست چشمانتظار پیری نشسته ام
To Do list
جمع آوری روحم، تکهتکههایش، از گوشه و کنار
پانوشت:
این واقعا یه روزی تو لیست انجامم بود..
هر شب تنهایی..
هر شب هم شام غریبانت، بگیریم
از غربتت کم نمیشود..
لطفا با احتیاط وارد شوید!
گاه روزها کلمات رژه میروند در ذهنم تا اجازه خروج بیابند، گاه مدتها این چند کلمه و دو سه خط، در پس زمینه ی گوشیام میمانند تا مدام چشمم به آنها بیافتد و بلاخره ترکیب درستترشان را بیابم، گاه هم کلماتی از مدار هستی نابود می شوند، جملاتی در میانشان با نقطه مواجه میشوند، چون فکر میکنم لیاقت نوشته شدن در اینجا را ندارند.
اینها را گفتم که بدانید ممنوعه نوشتهها کلی راه را باید طی کنند تا به چشم شما برسند و شاید گاهی به دلتان راهی هم.
زیاده جسارت است. ولله الحمد
غربت
یعنی پذیرفتن اینکه تو خود نباشی،
هرچه که میخواهی باش..
من و تن
قرار داشتم فنا شدن در بوی نسیم ِ تو را
نشد
مهم نیست، تن را بُگذر، مهم من بود که نیست..
قایقی خواهمساخت..
دنبال شهری میگردم
که راستگرد های خیابانهایش
همه، همیشه، خالی باشند..
کشف قدیمی!
مقربترند
فاحشهها
در بعضی مغازهها
پا نوشت:
عذرخواهی
این شانه ها دگر تاب ندارند..
خسته ام
به شفافیت تمام لحظههای به دنبال تو بودن،
باور کن خودم را گم کرده ام، تو را هم
آرزوهای بزرگ!
همه دور ِ هم ایستادند و آرزوهای اولسالشان را می گویند
دلم برای تو تنگ شد..
پینوشت:
گزارش پایانی اخبار ساعت14 یک فروردین 89
به دنبال محمل..
همه سال را تحویل می دهند و سال تحویل می گیرند،
من خودم را تحویلت میدهم شاید که خودت را نشانم دهی..
شب عید است!
ممنوعهترین شبِ زندگیَم
دست توست
هدیه ام کن.
تو کیستی؟
آیا خدا اغراق داشت که گفت: زندهتر
یا حقیقتی نهفته است؟
احیاءٌ عند ربک ..
و تو چه می دانی فکه کجاست..؟
می دانی ۵ روز یعنی چه؟
می دانی ۵ روز بدون غذا یعنی چه؟
می دانی ۵ روز بدون غذا و با آب جیره بندی یعنی چه؟
می دانی ۵ روز بدون غذا و با آب جیره بندی زیر آفتاب ۵۵ درجه و هوای شرجی در کویری رملی یعنی چه؟
می دانی ۵ روز بدون ... و هوای شرجی در کویری رملی، در محاصره بودن و جنگیدن و نگه داشتن ارتش دشمن با علم به اینکه هیچ نیروی پشتیبانی نخواهد آمد یعنی چه؟
اینها را اگر دانستی، قصه ی فکه را هم خواهی فهمید.
با خودم هستم!
پانوشت:
هویزه به همراه دوستان سعی در ارسال پستی داشتیم، اینترنت قطره چکانی تلفن همراه نشد، من و نمک و مهدی و دوستان دیگر آنجا بودیم.
آغوش فراموشی!؟
در آغوش کشیدمتان
و ابراز دلتنگیتان کردم و خوشحالی؛ از دیدنهاتان بعد از این همه مدت
در حالیکه هنوز از زخمهای خنجرهای از پشت زده تانم
خون
میچکد . .
از دیار حبیب!
قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد .
نامه ای دارم که هر جا میبرم گم میکنم ....
پانوشت:
تکه ای از غزلی از بیدل دهلوی
نیَم از عالم خاک
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی..
درد
گفت:
"آن را که چنین دردی از پای در اندازد
باید که فرو شوید دست از همهدرمانها.."
نتوانستم بگویم:
"نمی دانی مگر دردم؟ به درمانم نمی کوشی..؟"
تتمه:
سورمه ای را پسندید!
اما تو باور نکن..
ایها العزیز
به چه درد می خورند
این آخرین نفسهای خسته
جز قربانی ِ ذکر ِ نام ِ تو شدن
دلناگرونی
دلشوره ی تو را نمیفهمد
از سرد شدن هوای تهران،
وقتی که موج رادیو پیام را عوض می کند، رانندهی مشهدی
تو!
خستگی را
خسته کردی ..
پانوشت:
رنگ پیشنهادیتان را برای "رنگ قلم" منتظریم!
بعد نوشت!
عزیزٌ علیَ
به مادرتان، به نور چشممان، به بهانهی آفرینش، به عزیز پیامبر، به مادر ِ پدر، به ...
ناسزا گفتند،
هیچ نگفتی، هیچ روی تُرش نکردی، هیچ ..
تنها فرمودی:
اگر مادر من آن است که تو میگویی، خدای او را ببخشد؛
و اگر تو اشتباه می گویی، خدای تو را ببخشد.
ما اسممان شیعه است،
دستمان بگیر که یادت بگیریم.
نظرات ()
