در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

یه‌ذره‌خاک تن‌شون

دلم
آویخته‌ی پرچم سه‌رنگ پیچده تابوت تو است
بگذار نسیم مرا پیش پایت تشییع کند
..‏

   + دچار ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خودتحویل‌گیری

دانشگاهی که لینک مفیدش تو باشی
از این بهتر نمی شود!


   + دچار ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گاهی رهایی..

در این مصائب روزانه
گاهی چقدر نیاز پیدا می کنی
احساس تنهایی نکنی


پانوشت:

مصیبت های روزمره..
درست است، همین‌قدر زیاد شده اند و بار سنگین کرده اند..

   + دچار ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پیش‌کش حضرت ‌او

خیلی وقت است
دل‌م نلرزیدست و هُری پایین نریخته
با دیدن کسی

   + دچار ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

وصال

کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم

                                           تو را ..

 

شاعر: میرزا عباس فروغی بسطامی

   + دچار ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اندکی با من باش

"چشم"‌هایم اما
پر از "دل‌"ناگرانی‌ست ..

می فهمی ؟

   + دچار ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اصل غافل‌گیری!

حواست نیست و ناگاه می‌بینی
دچار همین محبت های ساده‌ی روزمره شده‌ای

   + دچار ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دچار

آدم‏‌ها دو بار در زندگی عاشق می شوند؛

یکی اول جوانی

یکی سرِ پیری


دیر زمانی‌ست چشم‌انتظار پیری نشسته ام

   + دچار ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

To Do list

جمع آوری روحم، تکه‌تکه‌هایش، از گوشه و کنار

پانوشت:
این واقعا یه روزی تو لیست انجامم بود..

   + دچار ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هر شب تنهایی..

هر شب هم شام غریبانت، بگیریم
از غربت‌ت کم نمی‌شود..‏

   + دچار ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لطفا با احتیاط وارد شوید!

گاه روزها کلمات رژه می‌روند در ذهنم تا اجازه‌ خروج بیابند، گاه مدت‌ها این چند کلمه و دو سه خط، در پس زمینه ی گوشی‌ام می‌مانند تا مدام چشمم به آنها بیافتد و بلاخره ترکیب درست‌ترشان را بیابم، گاه هم کلماتی از مدار هستی نابود می شوند، جملاتی در میان‌شان با نقطه مواجه می‌شوند، چون فکر می‌کنم لیاقت نوشته شدن در اینجا را ندارند.

اینها را گفتم که بدانید ممنوعه نوشته‌ها کلی راه را باید طی کنند تا به چشم شما برسند و شاید گاهی به دل‌تان راهی هم.

زیاده جسارت است. ولله الحمد

   + دچار ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

غربت

یعنی پذیرفتن این‌که تو خود نباشی،

هرچه که می‌خواهی باش..

   + دچار ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من‌ و تن

قرار داشتم فنا شدن در بوی نسیم ِ تو را

نشد

مهم نیست، تن را بُگذر، مهم من بود که نیست..

   + دچار ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قایق‌ی خواهم‌ساخت..

دنبال شهری می‌گردم
که راست‌گرد های خیابان‌هایش

همه، همیشه، خالی باشند..

   + دچار ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کشف قدیمی!

مقرب‌ترند
فاحشه‌ها
در بعضی مغازه‌ها


پا نوشت:

عذرخواهی

   + دچار ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

این شانه ها دگر تاب ندارند..

خسته ام

به شفافیت تمام لحظه‌های به دنبال تو بودن،

باور کن خودم را گم کرده ام، تو را هم

   + دچار ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آرزوهای بزرگ!

همه دور ِ هم ایستادند و آرزوهای اول‌سالشان را می گویند

دلم برای تو تنگ شد..


پی‌نوشت:

گزارش پایانی اخبار ساعت14 یک فروردین 89

   + دچار ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به دنبال محمل..

همه سال را تحویل می دهند و سال تحویل می گیرند،
من خودم را تحویلت میدهم شاید که خودت را نشانم دهی..

   + دچار ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شب عید است!

ممنوعه‌ترین شبِ زندگی‌َم
دست توست
هدیه ام کن.

   + دچار ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تو کیستی؟

آیا خدا اغراق داشت که گفت: زنده‌تر

یا حقیقتی نهفته است؟

احیاءٌ عند ربک ..

   + دچار ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

و تو چه می دانی فکه کجاست..؟

می دانی ۵ روز یعنی چه؟
می دانی ۵ روز بدون غذا یعنی چه؟

می دانی ۵ روز بدون غذا و با آب جیره بندی یعنی چه؟
می دانی ۵ روز بدون غذا و با آب جیره بندی زیر آفتاب ۵۵ درجه و هوای شرجی در کویری رملی یعنی چه؟

می دانی ۵ روز بدون ... و هوای شرجی در کویری رملی،  در محاصره بودن و جنگیدن و نگه داشتن ارتش دشمن با علم به اینکه هیچ نیروی پشتیبانی نخواهد آمد یعنی چه؟

اینها را اگر دانستی، قصه ی فکه را هم خواهی فهمید.

با خودم هستم!

پانوشت:

هویزه به همراه دوستان سعی در ارسال پستی داشتیم، اینترنت قطره چکانی تلفن همراه نشد، من و نمک و مهدی و دوستان دیگر آنجا بودیم.

   + دچار ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آغوش فراموشی!؟

در آغوش کشیدم‌تان
و ابراز دلتنگی‌تان کردم و خوشحالی؛ از دیدن‌هاتان بعد از این همه مدت

در حالی‌که هنوز از زخم‌های خنجرهای از پشت زده تان‌م
خون
می‌چکد . .

 

   + دچار ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از دیار حبیب!

قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد .

نامه ای دارم که هر جا میبرم گم میکنم ....

 

پانوشت:

تکه ای از غزلی از بیدل دهلوی

   + دچار ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نیَم از عالم خاک

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی..

   + دچار ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

درد

گفت:
"آن را که چنین دردی از پای در اندازد

باید که فرو شوید دست از همه‌درمانها.."


نتوانستم بگویم:

"نمی دانی مگر دردم؟ به درمانم نمی کوشی..؟"

 

تتمه:
سورمه ای را پسندید!

   + دچار ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اما تو باور نکن..

حال ِ همه‌ی ما خوب است

   + دچار ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ایها العزیز

به چه درد می خورند
این آخرین نفس‌های خسته
جز قربانی ِ ذکر ِ نام ِ تو شدن

   + دچار ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دل‌ناگرونی

دل‌شوره ی تو را نمی‌فهمد
از سرد شدن هوای تهران،
وقتی که موج رادیو پیام را عوض می کند، راننده‌ی مشهدی

   + دچار ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تو!

خستگی را

خسته کردی ..


پانوشت:
رنگ پیشنهادی‌تان را برای "رنگ قلم" منتظریم!

بعد نوشت!

   + دچار ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عزیزٌ علیَ

به مادرتان، به نور چشممان، به بهانه‌ی آفرینش، به عزیز پیامبر، به مادر ِ پدر، به ...
ناسزا گفتند،
هیچ نگفتی، هیچ روی تُرش نکردی، هیچ ..
 
تنها فرمودی:
اگر مادر من آن است که تو می‌گویی، خدای او را ببخشد؛
و اگر تو اشتباه می گویی، خدای تو را ببخشد.
 
ما اسم‌مان شیعه است،
دستمان بگیر که یادت بگیریم.

   + دچار ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

به نام او

دچار هم، نمک‌گیر حجاب شد.

باشد که دِین خود را ادا کنم.


پانوشت:
کنار بزرگانی چون نویسندگان این وبلاگ بودن برایم بسیار دل‌پذیر است،
هرچند هم قدشان نیستم.

   + دچار ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()