در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

من و سوزن

مدام در بدنش سوزن فرو می کرد
سوالش کردند : این چه کاریست که می کنی ؟
گفت : نمی دانید وقتی سوزن به خودم فرو نمی کنم ؛
چه حال خوشی دارم ...

*

مدام سعی می کند کنار من باشد
نمی دانم وقتی نیستم
چه حال خوشی دارد ....

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()