در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

روح مهربانتان را سپاس!

وقتی

قنوت دستانتان رو به آسمان بلند شد هرگز تصورنمیکردم کسی دعایی کند برای "باران"

من امشب باریدم!

چقدر عجیب است سرایش این شعرهای باهم بودن!

بغض وجودم را گرفته!

"ترنم""مثل هیچ کس" روحم را آسمانی کرده!

من دراوجم!

چون قاصدکی دردستان باد!

باران اشکهایم تقدیم شما!

صفای مهرتان را باسراپای وجودم

باتمام تاروودم میپذیرم!

میبرم باخویش!

مراتاجاودان سرمست خواهد کرد بیش از پیش!

روح مهربانتان را سپاس!

   + باران ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()