در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

خون بجای آب

- آب داری برام بیاری؟
رفتم تو سنگر براش آب بیارم.

صدای صوت خمپاره اومد؛

دویدم بیرون ببینه چه اتفاقی افتاده؛

زانو زده بود.
ترکش به گلویش خورده بود.

سلام داد به آقا، افتاد زمین و ...

   + مرتضا ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()