در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

مجاب شو دیگر

پرسید کی می‌خوابی؟
گفتم هر وقت توانستم این دل را مجاب کنم که امشب هم شبی مثل هر شب است
شبی که قرار است در آن هیچ اتفاق مهمی نیافتد
به قول پناهی شبی که در ان کسی مرا نکشد

هر وقت این دل مجاب شد که امشب هم کسی قرار نیست جوابت را بدهد

ای دل
چشم‌ها کاسه‌ی خون شد
زود باش مجاب شو

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()