در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

لب

تو می‌مکیدی و دل‌خوش بودی که چندی دیگر دهانت پر شیر می‌شود
من می‌کیدم و هیچ دل‌خوشی جز این مکیدن نداشتم

تو می‌خندی و خرسندی چون فکر می‌کنی پدر خوبی داری
و من نمی‌خندم و به این فکر می‌کنم که هیچ ندارم

و این داستان ادامه دارد....

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()