قدم زدم
- خانه نمیرم.
دلیلش را پرسیدم... موجه نبود.
- به جهنم ؛ حالا میخواهی چکار کنی؟
- قدم میزنم ؛ تا خود صبح . مثل دیشب.
- ای کاش من هم بودم و با هم شب را صبح می کردیم.
فقط خندید.
می دانستم خندیدنش هم به بستنی خوردنش میماند ... ادایی بیش نبود
ماجرا به شبهای اعتکاف بر می گردد. همان شبهایی که بعد از صحبتهای جمعی و قرائت قرآن و آوازخوانی(!) در نقطهای خاص! صحبتهای دو نفرهی ما شروع میشد.
همان شبها که هیچکس باور نمیکرد عمر رفاقتمان به دو شب هم نمیرسد.
بستنی را میگفتم یا اعتکاف را؟
قدم زدن را میگفتم.
میخواست قدم بزند و من هم ... شروع کردم
برایش اس ام اس زدم " تا خود صبح قدم میزنیم"
تا بداند تنها نیست.تمام مدت قدم زدن در این فکر بودم که چرا" البلاء للولا"
نظرات ()
