در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

قدم زدم

- خانه نمی‌رم.
دلیلش را پرسیدم... موجه نبود.
- به جهنم ؛ حالا می‌خواهی چکار کنی؟
- قدم می‌زنم ؛ تا خود صبح . مثل دیشب.
- ای کاش من هم بودم و با هم شب را صبح می کردیم.
فقط خندید
.

می دانستم خندیدنش هم به بستنی خوردنش می‌ماند ... ادایی بیش نبود

ماجرا به شبهای اعتکاف بر می گردد. همان شب‌هایی که بعد از صحبت‌های جمعی و قرائت قرآن و آوازخوانی(!) در نقطه‌ای خاص! صحبت‌های دو نفره‌ی ما شروع می‌شد.
همان شب‌ها که هیچ‌کس باور نمی‌کرد عمر رفاقتمان به دو شب هم نمی‌رسد
.

بستنی را می‌گفتم یا اعتکاف را؟

قدم زدن را می‌گفتم.
می‌خواست قدم بزند و من هم ... شروع کردم
برایش اس ام اس زدم " تا خود صبح قدم می‌زنیم"
تا بداند تنها نیست.
تمام مدت قدم زدن در این فکر بودم که چرا" البلاء للولا"

مرتضی

 

   + نمک ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()