در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

می توانی

کاش می‌توانستم باور کنم که نمی‌توانی .
این طور راحت می خوابیدم
می گفتم اگر نمی کنی ، نمی توانی

درد دارد که می توانی و بی نصیبم....
همین!

   + نمک ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()