در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

هیچکس

پاییز ؛ شب‌های بلند ؛ تنهایی ؛ پیاده‌روهای لخت و عور ؛ صدای همنوایی تلق تلوق سنگ فرش های زیر پا له شده با خش خش خرد شدن همه ی عمرت زیر پاها ...
گذشتِ تولدی همین چند روز پیش ، که هنوز هم نمی توانی باور کنی کسی به تو تبریکش نگفت ...

دل آشوبه دارم
دیده ای درخت ها را که از ته با تبر قطع می کنند ، چه آرام فرود می آیند ....؟!

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()