در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

من مسکین آن مایه ندارم که خریدار تو باشم

یوسف
را بر سرِ بازار
مصــر فروختنــــد. –
گفتند هم وزنش طلا می گیرند؛
هر که داد، برد. – اشــراف آمدند با
همیان های پــــر زر، حکام و
بزرگان، همه. - همیان
روی همیان
گذاشتند.
یوســـف هنــوز
سنگین بود. – هر چه کردند نشد. دست روی دست گذاشتند. – دل ها
به شوق ِ رویش می تپید. جمعیت حیران جمالش بود. – ازدحام بود و
غلغله. تق وتق عصایی میان شلوغی پیچید. کسی نشنید. – پیرزن فقیر
شــهر بود با دو کلاف درهَمش. – جلوتر آمد. چشم ها خیره نگاهــش
کردند، چهره های مبهوت کوچه باز کردند به راهش. – آمد. قد راست
کرد. چشم دوخت در چشم های یوسف. کلاف میان دست هایش می لرزید،
و چیزی درون سینه اش انگار. تاجر گفت: به تماشا آمده ای؟ - پیرزن گفت: نه،
قصدم معامله است. – قهقهه شهر بلند شد. یوسف خم به ابرو آورد. پیرزن مات نگاهش
بود. – اشک از خنده به چشم های تاجر آمد. گوشه چشم های پیرزن هم قطره ای
 می درخشید. – تاجر گفت: چه می گویی پیرزن؟ یوسف را هم وزنش طلا
می خواهم، گمانت به دو کــلاف ِ درهَم ِ تو خواهم داد؟! – پیرزن گفت:
می دانم. – تاجر گفت: پس می خواستی خودت را مضحکه عام کنی؟ -
پیرزن گفت: نام مرا نیز در ردیف خریدارانش بیاورید. – و عصا زنان
دور شــد. صدای تق تق ِ محـــزون عصایش پتکی بود در بهت جمعیت.
- عزیز مصر بردش؛ -
هم وزنش طلا
د ا د ،
گویی
یـک هـزارم

دارایی اش را. – دل ِ
کوچک یوسف در هوای پیرزن
می تپید. کلاف ها همه زندگی زن بود. -
عزیـــز مصر بــردش؛ - کســی
ندانست؛ یوسف هنوز
سنگین بود.

   + نمک ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()