در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

لخته‌ی خون

آهای
بیا و به این لخته‌ی خون بگو بی انصاف چرا ساعتی صبر نمی‌کنی تا برای همیشه به این خستگیپایان دهی

به عظمت خالقت قسم می‌دهمت بایست
صبر کن و من را هم با خود ببر

 

حالم بده
به اسپند روی آتش می‌ماند ...

 

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()