در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

باید بروم!خدانگهدار!

هنوز نیامده!

ننوشته!

نخوانده!

باید بروم!

بایدبروم چون "او"میخواهد!

حرف هابوی بهشت نمیدهند،فقط نی ها بی خرمادرهوای نیستان،شیرین میخوانند.

می روم تا به کوچه های چراغانی شده  سلام کنم!

می روم تا ازچشمان مهربان تو ترانه عشق بشنوم!

حوالی رفتن خواب خورشید،چیزی مثل یک تبسم ساده مارابه خود می خواند و وقتی میرسیم،هنوز ردپای لبخند و ستاره تازه است!

من می روم چون "تو"خواسته ای!

ساده نیست!

اما من ازجان نیز برای تو دریغ نمیکنم چه رسد به نوشتن!

باید بروم!!!

   ط®ط¯ط§ظ†ع¯ظ‡ط¯ط§ط±

 

   + رهپو 24 ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()