در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

تنها و تن‌ها

می‌گفت از تنهایی می‌ترسم
درد داره ....
ترس داره ....
سختی داره ....

گفتم از تن‌ها بترس
تنهایی راست می‌گه
از شلوغی بترس که دروغ می‌گه شلوغه و خلوت تر از تنهاییه
از کسی بترس که یه دستش به دوستی تو دستته و خنجر به دست دیگه دنبال رگ گردنت می‌گرده

از دروغ بترس

   + نمک ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()