در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

سوگواری

 سوگواری !!!

برای که؟

سلام

میدونم برای این مطلب چند روزی دیره

اما باشه اگه قرار بود که مثل همه زود بنویسم که نمیشد بلاخره تو هر راهی یه عده دیر میرسند و من عادت به دیر رسیدن دارم

مینویسم برای تو با بدنی اکنده به گناه وبا دلی پر از کثافت

حال دیگر همه چیز مرا رانده ودست به دامان تو شده ام

مادرم همه چیز از آنجایی شروع شد که تو قول دادی ونکردی تولد گذشته ام یادم میاید وقتی شب تولد ومیان شادی همه بغض مرا گرفت بغضی که توی همین اطاق پشت همین میز وروی همین صندلی شکست

حرفهایی که ان شب با تو گفتم وتو به هیچ یک گوش نکردی تو حتی برای تولدم نیامدی ولی من همیشه برای تولد های تو میایم

گفتم میخواهم همیشه همسن تو باشم ازت خواستم هیچگاه ۱۹ سالگی خود را نبینم

گفتم خسته شدم خسته ترم کردی

گفتم تو جانم نگیری زندگی مرا میکشد در زندگی غرقم نمودی

حال خسته تر از همیشه . پر درد تر از همیشه پشت همان میز و روی همان صندلی میگویم تا مهر راهی نمانده

نجاتم بده از این غرق شدگی نجاتم بده و هر جایی که دوست داری غرقم کن حتی اگر دوست داشته باشی مرا در حریق ببینی حرفی ندارم قطعا از این دنیای پر از بی رضایتی تو بهتر است

لبیک میگویمت وتو هر چه دوست داری جوابم کن  بارم کن کارم کن

ودر آخر تسلیت میگویم به مولای خوب و بی وفایم مهدی و به شما دوستان خوبم

حجاب گرفتار خال لب دوست

همون که بیش تر از همه دوستت داره

خود کرده

   + نمک ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٤
comment نظرات ()