در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

پوست و استخون

ازت خواستم بزاری نفس بکشم.


نذاشتی . گفتی حرومه . گفتی این نفس ها مال اونه . اون ظریفه اون لطیفه .


آره من پوستم کلفته . اما بی معرفت دیگه استخون که همون استخونه. ببین این خورده ها همش استخونه


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:32 عصر

   + نمک ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()