در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

تشنه

به من که رسید پیش خودش می‌گفت : این دیگه باید آب باشه ...

بیچاره تشنه اومد و تشنه رفت ...

این روزها آفتابه‌ی خالی از آبم

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()