در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

وحشت

سلام

خیلی دلم گرفته

خیلی

اما میترسم حرف بزنم

یعنی حرفی ندارم

یعنی دارم

اما نمیدونم حرف کم اوردم همیشه وقتی قلم دست میگرفتم اینقدر حرف میومد تو دلم که نمیدونستم کدومش رابنویسم

اما حالا دلم خالیه از همه حرفهام

دیگه حرفی پیدا نمیکنم که حالم را باهاش توصیف کنم

فکر میکنید خیلی زوده اره؟

دومین مطلب کارم وحرفام تموم شد

اره درسته که کارم تموم شده هموم مطلب اولم هم از خودم نبود ویه شعر بود از چاووشی

اما به خدا داستان منو فقط به این تکه اش نگاه نکنید

نه یک سال

نه دوسال

یه عمره

همین !!!

مال هیچکس نیست

گرفتارت

خودکرده

   + نمک ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()