در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

زنگ تعطیلی که می‌خورد

حسرت یکدیگر را
با حسرت برانداز می‌کنیم...

من، او را با ماندنش
او، من را و رفتنم...

من و پاسبان اداره
دوستان خوبی هستیم برای هم.

.

شلوغی‌های قرارگاهی که در آن کار می‌کنم
برای من فرارگاه یک عالم خیال و در خود فرو رفتن است...

   + نمک ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()