در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

چمدانی برای سفر کربلا

صدا می‌کند: آی مرد! دیر شد! چکار می‌کنی؟

من اما دست خودم نیست،
دانه دانه لباس‌هایم را توی دست می‌گیرم!
- با این لباس چند گناه کرده‌ام؟
مچاله‌شان می‌کنم و توی کمد پرتاب…
لباس بعدی و…

حالا دیگر کمد لبالب پر شده و چمدان هنوز خالیست…

چکار کنم؟!
چکار می‌توانم بکنم؟
سر درون کیف می‌کنم و گریه…

حلالم کنید!

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()