در خلوت - جانم فدای امام نقی علیه السلام

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

عقب وانت

اتفاقی دیدمش
همه‌ی بارش همین بود

دو تخته فرش آفتاب خورده و بی‌رنگ و رو
یه بوق دستی
یه گاز تک شعله که کپسولش با یه شلنگ آب بهش وصل شده بود
چند تا استکان لبه پریده‌ی کدر شده و اسباب تعارف چای

دلم لک زد برای یه هیئت جمع و جور و باحال ....
وانتی! آروم برو تا منم عقبت بیام ...

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()