در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

استعدادش رو دارم؟

دلم میخواست فرار کنم بروم یک کشور غریب و آنجا یک گارسون باشم.
یک گارسون خیلی خوشتیپ.


بلاخره یک دختر جوان پیدا میشود که هر روز بیاد کافه ی ما قهوه بخورد و دلش بخواهد به خیال پردازی های من گوش کند.
البته فقط وقت هایی که همراه دوست پسرش نیست.

   + نمک ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

برادرانه

اینکه تو خوبی
نه یعنی که من الزاما خوب هستم، اما...

اینکه تو خواهری
یعنی من الزاما برادرم

خواهری و برادری متضایفند حتی اگر
خواهر خوب باشد؛
برادر بد! 

   + نمک ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()