در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

گرمای من...

صورتم می ترسد،
از سردی دست هام بیشتر

اشک هایم را...
بالشم هر چند خائن، هست.

... تو به زندگی ات برس.

   + نمک ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

باید خفه اش کنم

شب ها را با غضب،
سر به بالش می کوبم!

چند وقتی ست احساس می کنم،
بالشم نامحرم شده و وقتی کنارش نیستم،
برای دیگران پشت سرم حرف میزند.

   + نمک ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()