در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

دخترا اینجورین

واسه‌شون مهم نیست چی رو خراب می‌کنن واسه رسیدن به هدفشون...

 

یه دختر امروز این رو بهم گفت!

   + نمک ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک خانم با روابط عمومی بالا

بعضی وقت‌ها هم فکر می‌کنم کاش یکی بود که به امور دفتری دلم می‌رسید.
مثلا زنگ می‌زد و می‌گفت: خب الآن دیگه نگرانی شماره‌ی یک رو بیخیال شو، نگران موضوع دوم باش.
بعد یک ساعت به یک ساعت همینطور هی برنامه‌ریزی می‌کرد که نگران چی باشم و اینا...

بعد از مدتی هم یک شب زنگ می‌زد و رسما دق کردنم رو بهم تسلیت می‌گفت.

   + نمک ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چرا؟

عشق را آفرید
و بی‌تفاوتی
پدید آمد...

اگر عاشقش نبودم،
بی تفاوتی نمی‌کرد.

   + نمک ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درست یادم نیست اما...

من،
قبل از تو،

 از حرف مردم نمی ترسیدم!

   + نمک ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درست یادم نیست اما...

من،
قبل از تو،

از تنهایی نمی ترسیدم!

   + نمک ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آزادترین شعرها

شعری داشتم،
که تا آمدم قفسی برای نوشتنش مهیا کنم،

پرید!

   + نمک ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چشم هایم

پا که در روشنی می‌گذارم،
بیهوده سفارش‌ها شروع می‌شود!

شما را به خدا... آبرویم!
به خاطر خدا رازداری کنید... 

   + نمک ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

و شعرها همه از غم...

این شاعرها هم شورش را در آورده اند

برای هر اتفاقی،
یک شعر هست!

اگر گذاشتید بعد از اتفاقی ما پژمرده نشویم...

   + نمک ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()