بی تو وارونه!
نوشتههایم را میسوزانم،
زخمهایم میسوزد...
زنگ تعطیلی که میخورد
حسرت یکدیگر را
با حسرت برانداز میکنیم...
من، او را با ماندنش
او، من را و رفتنم...
من و پاسبان اداره
دوستان خوبی هستیم برای هم.
.
شلوغیهای قرارگاهی که در آن کار میکنم
برای من فرارگاه یک عالم خیال و در خود فرو رفتن است...
تمام
تمام می شوم،
یکی از همین روزها؛
میان تمام نبودن هایت.
بله آقای فوق تخصص!
دکتر میبایست اقلا اینقدر سواد داشته باشه که بفهمه،
مریضها دو دستهاند؛
دو دستهی کاملا متفاوت:
مریضهای باهمراه
مریضهای بیهمراه
بی خوابم
اشک مرا در بیاور
و شب به خیر بگو!
و از ساعت به روز شدن اینجا،
تعجب نکن...
نظرات ()
