در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

شما یادتون نمیاد

- مامان بیا منو بشور!

* قسمت خنده دارش همان باشد که "شما یادتون نمیاد!"

   + نمک ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چه خوش بی...

بهترینِ بهترینت نباشی...

تلخ است!

   + نمک ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مثل همه...

مثل هم بودن،
فرق می کند با،
تفاهم داشتن!

گاهی حتی مثل هم بودن،
تنافر هم هست...

   + نمک ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به همین سادگی...

می نشینی
روی خرابه ی دلت،
دیگر توان ایستادن نیست...

می میری؛
قاصدکی نیست
و نفسی هم البته برای فوت کردن قاصدک نداری...

می نویسی
به لطف این خطوط بیشعور تایپ،
لرزش دستت هم که معلوم نیست...

چه خوب!
خیلی زود احتیاجی هم البته به وجودش نداری...

   + نمک ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اسمایلی بلاتکلیفی

اسمایلی واقعی که می فرستم،
ناراحت می شوی!

اسمایلی اشتباه را هم که می گویی تمسخر است...

چکار کنم الآن؟

   + نمک ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دوستم نداشتنت را حتی!

همه چیزت را دوست دارم؛
الا این تظاهر لعنتی ات،

به دوست داشتنم را...

   + نمک ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گریه کن...

گریه کردنت را دوست ندارم!

اما باید اعتراف کنم،
فقط وقتی صداقتت باور کردنیست،
که چشم هایت گریانند...

گریه کردنت را نه،
صداقتت را اما،
گریه هایت را دوست دارم!

   + نمک ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

همیشه می ترسیدم

تمام آدم ها وقتی می ترسند،
برعکس عمل می کنند...

مثل من که ترس از فراموشی،
جوهر نوشتنم را خشکانده...

   + نمک ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کنارم بخوابو...

رختخوابم که همیشه از تو خالیست؛
بگذار لااقل میان این کلمات،

کنارت دراز بکشم!

   + نمک ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دعا

گفتم حالا با این دلِ سوخته چکار کنم؟

گفتم دلِ سوخته فقط به درد یک کار می‌خورد؛

دعایم کنم...

   + نمک ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()