در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

دست‌هایم

تنها بالشی که وقتی سر بر او دارم،
کابوس نمی‌بینم...

   + نمک ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

التماس بیداری

تنهایی،
فقط وقتی می‌خوابم که بیهوش شده باشم...

   + نمک ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اضافه‌ی اضافی

من بر او اضافه نمی‌شود.
من بر او اضافی است!

منِ او...

   + نمک ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یک ژانر بی احساس!

اینایی که از سر کنجکاوی احوالپرسی می کنن!

   + نمک ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

رفاقت

همیشه یک دوست وجودش لازم تر است؛
حتی از خانواده!

   + نمک ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پیرمرد

از گلو گرفته تا ...
مزاجت به کل خشک می شود!

تا برسی به آنجا که برای فرو بردن یک بغض ناچیز!
نیازت برسد به یک لیوان چای،
لب سوز و لب دوز!

حکایت الباقی دوخت و سوزهایش هم که دیگر نگفتنی...

   + نمک ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پیری و هزار درد

دست نوازش می خواهد!
شانه ی امن می خواهد!
نگاه مهربان می خواهد!

بوسه ی گرم می خواهد!

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن...

 

   + نمک ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پیری که می گویند...

شده ام یک ترکه چوب خشک،

خم نمی شوم ابدا!
می شکنم!

   + نمک ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()