به احترام حسین شریعتمداری
یعنی من عاشق آن وقتهاییام
که با آرامش، پوشهات را باز میکنی
یکی یکی سندها را نشان میدهی
میخوانی
شرح میدهی
و با متانتی دوست داشتنی لبخند میزنی
من عاشق آن وقتهایی ام
که وکیل شاکیات، برای تحت تأثیر قراردادن دادگاه،
کم مانده که خودش را وسط دادگاه، دار بزند و تو...
لبخند میزنی؛
با همان متانت دوست داشتنیات(+)
*عمارها برای اثبات حرفشان، نه تنها فحاشی نمیکنند که
از فحاشیهای جماعت "ادب مرد به از دولت اوست" میگذرند؛
مباد برای بیان استدلالهای منطقی شان، زمان کم بیاورند(+)
ایکاش!
خیلی نورانی بود!
ایکاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم...
ایکاش ...
توبه
... هل یرحم المذنب الا الغفور؟ *حرفهایم با تو، همیشه از نقطه چین شروع میشود
به سوی تو باز میگردم، همچون بازگشت کودکی بازیگوش به دامان امن مادر، همچون آشتی رفیقی با رفیقش، همچون رسیدن قطرهای به آغوش دریا، همچون...نه! چه جای استعاره؟! به سوی تو باز میگردم، همچون بازگشت بندهای نادم و حقیر و ذلیل، به سوی پروردگاری غفار و عظیم و عزیز...
با نقطه چین تمام میشود
حرمت فحشهای ایرانی
اجنبی داخلی
چه می توان گفت؟
به وطن پرستانی (!!؟) که از پیشرفت های نظامی کشورشان غمگین می شوند.
نظرات کارشناسانه !!!!!!
سبزها بیشمارند ؟
اینها نمونه هایی از بیشمار بودن بعضی هاست،
متاسفانه اینجا رو هم با نظر سنجی تایم اشتباه گرفتند.
نمونه عکس های بیشماری را اینجا ببینید:
قطار
تنها سوغاتیام از خاطرات "روزهای خوش تنهایی"
راه رفتن روی ریل قطار

پ.ن:
امروز من...نه! محمدحسین یک قطار هدیه گرفت.
بیا
قدمهای پاک کودکیت را
روی چشمان من بگذار

راستش هنوز هم دلم هواییِ روزهای بی هواست...
تراختور و جنبش متوهم سبز
نوشته:
در رقابت با شش میلیارد انسان روی کرهی زمین، ما میرحسین را برنده کردیم و ما بیشماریم و غیره
نوشتم:
تراختور پرطرفدارترین تیم دنیاست
چیز دیگری هم به ذهن شما میرسد ؟
رای گیر اینترنتی مجلهی تایم، نمودی از دموکراسی و توهم سبزکی!
عقده رها کن
تقلب هم برای این جماعت نسبی است
عقده که شاخ و دم ندارد.
بعدنوشت:
لینک به خاطر شعور مضاعف نویسنده ویرایش شد.
تاریخ جنگ

قصه از آنجا شروع شد که خواستیم،
برای بچههایمان معلم خصوصی بگیریم،
تا در میان راحتی خانه درس بخوانند و از تاریخ جنگ و انقلاب نمرهی بیست بگیرند.
دیگر کاری
خوشحالم،
اگر کار ندارم،
تا مسافرت کاری داشته باشم؛
چشمان تو هستند،
تا همیشه در قلبم،
زخمی کاری داشته باشم.
بهانهای برای مسافرت!
کاری
کار که ندارم تا سفرِ کاری مرا به شهر تو بیاورد.
زخم اما تا بخواهی،
زخم کاری بهانهای برای بودن در شهر آلودهات.
و تنفس در هوای دوستت دارمهایت.
تنفسی مصنوعی!
To Do list
جمع آوری روحم، تکهتکههایش، از گوشه و کنار
پانوشت:
این واقعا یه روزی تو لیست انجامم بود..
میگذرم...
"جهان معرکهی امتحان است برادر؛
و بهترین ما کسی است که از بهترین آنچه که دارد،
در راه خدا بگذرد."
*سید مرتضای آوینی/ نریشنهای روایت فتح
*قربانیام را بپذیر...
سر سه راهی

بعد از جنگ خواستند در سه راهی شهادت منطقه آزاد تجاری درست کنند و خون شهدا را به مزایده بگذارند.
بعد از شهدا به "میدان شهدا" گفتند "میدان ژاله" و مجسمهی میدان انقلاب را همین پیش کسوتان BRT برداشتند تا خط مترو در پیچ و خم سه راهی شهادت هیچ ایستگاهی نداشته باشد...
سه راهی شهادت آنقدر تنگ بود که خون شهدا قشنگ میپاشید روی لباس دیگر بچهها، اما حالا عدهای دارند سرسره بازی میکنند روی این خون...
مرهم
نه این پمادهای بیخاصیت،
که مرهم همین دستهای سرد توست.
*با اندکی تغییر از علیرضا روشن
هر شب تنهایی..
هر شب هم شام غریبانت، بگیریم
از غربتت کم نمیشود..
برترین نویسنده در سال هزار و سیصد و فتنه و اشک
تقدیم به عاشوراییترین بچه بسیجیها،
که با باتوم مقدس خود بر فرق اهل نفاق کوبیدند و در 8 ماه دفاع مقدس شهید دادند،
ولی اجازه ندادند ندایی جز ندای "هل من ناصر حسین" آویزه گوش ما باشد.
مصاحبه با عباس!
این بار نوبت مصاحبه با عباس بود.
اولی پرسید اسمت چیست؟ گفت: عباس!
دومی پرسید اهل کجایی؟ گفت : بندر عباس!
سومی پرسید کجا اسیر شدی؟ گفت: دشت عباس!
افسر عراقی که فهمید عباس انها را سرکار گذاشته و آنها را دست انداخته،
شروع کرد به زدن او و گفت: دروغ می گویی پدر ...؟
عباس خود را به موش مردگی زده بود و با تظاهر به گریه می گفت: نه به حضرت عباس!
سید مرتضای آوینی/ اخلاص
اصلاً یادم نمیآید که به فکرش خطور کرده باشد که نظام باید به من ماشین بدهد یا مثلاً به خاطر شخصیت برجستهاش و زحماتش، نظام به او خانه بدهد. حتی به فکرش خطور نمیکرد؛ چه برسد که به زبان بیاورد که بگوید من مثلاً خانه میخواهم، من ماشین میخواهم و لذا در زمان شهادتش چیزی از خود باقی نگذاشت. چیزی نداشت. درحالی که یک مهندس، یک فوقلیسانس قبل انقلاب بود و حداقل باید یک خانه میداشت.
*همایونفر/ همکار شهید
هر شب تنهایی
کاش درک میکردیم که فرقی نمیکند،
یک یا هر شب تنهایی!
آب که از سر گذشت،
چه یک وجب،
چه صد وجب!
نام دیگر شهید

میگفت: هربار آمبولانس،
یا نه! بیمارستان،
یا خاک،
حتی آب،
دود،
گُل و هر چه میبینم،
پسرم چشمهایم را تار میکند...
راست میگفت،
اشک نام دیگر فرزند اوست.
اسیر
اطعامُ الأسیرِ والإحسانُ إلیهِ حقٌّ واجبٌ ، وإنْ قَتَلْتَه مِن الغدِ

به سراغ من اگر میآیی...
به سراغ من اگر میآیی،
تند و توفندهتر از باد بیا!
تا در این فصل شکفتن؛
همه بیدار شوند...
*جواب یکی از دوستان به سهراب در سال همت مضاعف!
آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند
سبزبنه
و آرمان گرایانی که :
از تهدید حمله هسته ای کشورشان خوشحال
و
از جواب کوبنده رئیس جمهور کشورشان ناراحت
می شوند.
سید مرتضای آوینی/ سواد و سلوک
قلم قوی مرتضی اولاً نشأت میگرفت از تسلط کاملش به مسائل اسلامی. من میدانستم تفسیر واقعاً خوب میداند. زبان عربی خوب بلد بود و حدیث خیلی خوانده است. روی نهجالبلاغه خیلی کار کرده بود. با آن هوش و ذکاوتی که به تعبیر خودش همیشه شاگرد اول کلاسها بود، همهچیزها را توی حافظه خودش نگه داشته بود. از اینطرف در ادبیات و شعر واقعاً دست داشت و مسلط بود، سالها بود قلم میزد. از همه مهمتر تسلط بیش از اندازهاش به عرفان و فلسفه بود. با مکاتب فلسفی آشنا بود و قبل از انقلاب درس فلسفه خوانده بود و بسیار مسلط بود از آن طرف اهل سیر و سلوک بود. واقعاً توی تمام این سالها سعی داشت آنچه غیر از رضای خداست انجام ندهد و همین جلب رضایت خدا موجب شده بود واقعاً به مراتبی برسد که کمتر کسی رسیده است.
*همایونفر/ همکار شهید
سید مرتضای آوینی/ کار و همت مضاعف
یادم هست که شبانهروز کار میکرد. از عجیبترین چیزهایی که در این دوره آشناییمان از مرتضی میدیدم، خستگیناپذیریاش بود. یادم هست که مثلاً توی اتاق جهاد – تلویزیونی که یک میز موویلا بود، فیلمها را میدید برای مونتاژ کردن، چون مونتاژ و صداگذاری و کارگردانی یعنی همهچیزها با خودش بود. فیلمرا که میدید ما میرفتیم خانه، وقتی برمیگشتیم میدیدیم دوباره پشت میز نشسته، به او میگفتیم آقا مرتضی چه کار داری میکنی؟ میگفت: دیشب بیدار بودم تا این کار را تمام کنم. گاهی اوقات اتفاق میافتاد که سه شبانهروز مداوم بیدار بود.
*همایونفر/ همکار شهید
سید مرتضای آوینی/ روح عبادات
نماز شبشان تقریباً در هیچ حالتی ترک نمیشد؛ ولی ایشان از آن، روح عبادات را دریافت میکردند؛ یعنی حقیقت این عبادات در اعمالشان متجلی میشد.
ممکن بود نمازشان از نظر زمانی، زیاد طول نکشد، ولی دریافتی که از این عبادت میکردند، خیلی زیاد بود. چون عبادت کاری نبود که از سر عادت انجام بدهند؛ با تمام روح و قلب پیش خداوند حاضر میشدند.
*همسر شهید
رسالت/ ٢۵ فروردین ٧٢
سید مرتضای آوینی/ پارتی بازی برای سید!
من یک وقتی سر چند قسمت از مجلهی سوره، نامهی تندی به سید نوشتم که یعنی من رفتم. بعد هم راهی خانه شدم. حالم خیلی خراب بود. حسابی شاکی بودم.
پلک که روی هم گذاشتم بیبی فاطمه (سلام الله علیها) را به خواب دیدم و شروع کردم به عرض حال و نالیدن از مجله، که بیبی فرمود: " با بچهی من چکار داری؟!" من باز از دست حوزه و سید نالیدم، باز بیبی فرمود: " با بچهی من چکار داری؟!" ، بعد که برای بار سوم این جمله را از زبان مبارک بیبی شنیدم، از خواب پریدم.
وحشت سراپای وجودم را گرفته بود. اصلاً به خود نبودم تا اینکه نامه ای از سید دریافت کردم. سید نوشته بود: "یوسف جان دوستت دارم. هرجا میخواهی بروی برو، هر کاری که میخواهی بکنی، بکن؛ ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند."
طاقت نیاوردم و راه افتادم سمت حوزه و عرض کردم سید! پیش از رسیدن نامهات خبر پارتی بازیات را داشتم و گفتم آنچه را که آن شب در خواب دیده بودم.
*رسالت/ یوسفعلی میرشکاک
سید مرتضای آوینی/ چشمان بسیجی
آقا سید اصلاً خوددار نبود؛ اشکهایی که میریخت، خیلی گویاتر از صدها کارت عضویت بسیج، بسیجی بودن تمار عیارش را لو میدادند! آن اشکها را فقط چشمان یک بسیجی میتوانست جاری کند و بس!
*خاطره از دوست شهید
کیهان، ٣٠ اردیبهشت ٧٢
دوباره میگرن

مرا خسته کردهاند،
این سر دردها...
نه!
این دوست داشتنهای یک طرفه! 
سید مرتضای آوینی/ نگران ولایت
روزهای آخر، دیدمش که نگران ولایت بود و میگفت:
"صدای من که به جایی نمیرسد؛ اما اگر میشد برسد، میگفتم باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گستردهتر رأی ولایت تلاش کرد. نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند."
*خاطره از دوست شهید
کیهان، ٢١ فروردین ٧٢
سید مرتضای آوینی/ آغاز
"به یاد شهید عزیز، سید مرتضای آوینی
که یادش غالباً با من است"
*حضرت آیت الله سید علی خامنهای
*چند روزی را مهمان خاطرههایی از آقامرتضای آوینی میشویم...
جنگ که تمام شد...
"مو توقعی نداشتوم؛ مو سر زمین بودوم با تراکتور، جنگ هم که تموم شد، رفتم سر همون زمین، بی تراکتور!
آقاجان! مو دفترچه بیمه هم نگرفتوم."
* آژانس شیشهای/ ابراهیم حاتمی کیا
انتظار
در اولین روز جبهه رفتنت
یک بز و یک میش خریدم
تا وقتی برمی گردی، قربانی کنم.
آنقدر نیامدی که از همان دوتا الان یک گله دارم...
خلوت
همینهاست که حزبالله را در نظر غریبهها عجیب جلوه میدهد.
چه راست میگفت:
ما از دوکوهه آمدیم، اینجا غریبیم
فکر میکنم حس حسین قدیانی را خوب میفهمم...
بابی انت و امی
او خواهد آمد...
پر از تقویمهای کهنه کردم خانهی خود را....
دنیای فریب
جنگ نرم
خدایا!
ما را نه در این جنگ،
که بر این جنگ پیروز فرما!
وحشت و نفرت
بازنده یا برنده،
هیچوقت یاد نگرفتهام،
چطور از جنگ دست بکشم؟
شاید برای همین،
هیچگاه بازنده بودنم را باور،
و برای برنده بودن تلاش نکردهام.
انتظار
خیلی منتظرش بودم
انتظار دیدنش خیلی سخت بود
وقتی شهید شد، نوشته بود: بهشت منتظرت هستم!
حالا چندین سال است که دارد انتظارم را میکشد...
تغییر آدرس فید
آدرس جدید فید میوهی ممنوعه
خواهشا پشت گوش نیاندازید و همین حالا اقدام کنید
ممنون
گروهیترین!
روزگاری شخصیترین بود!
حالا اما، گروهیترین!
من انسان شجاعی هستم!
من انسان قدرتمندی هستم!
من انسان بیرحمی هستم!
حسن عزیز!
ممنون که مرا فهمیدی
چطور میتوانم خوشحال نباشم؟
بهار
کَمکَمک گذر از تلخیِ بیداریِ شبهای بلند زمستان،
و رسیدن به شیرینیِ خوابیدنِ روزهای بلند تابستان...
عشق و منت
بینعمتی!
کمتر حُسنش،
بی ولینعمتیاست.
خوشحالم که این روزها منتی بر سرم نیست.
خوشحالم که غرورم را حفظ میکنم.
خوشحالم که عاشق نیستم.
برای رهایی
کاش جانی بود،
و حتی نیمهجانی،
لااقل برای مردن...
سیزده به در...
کی میشود که جمعه شود روز عید و پس؛
آید مه چهارده و سیزده به در شود؟!
.....
شاید جنگ خاتمه یافته باشد، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت.
شهید آوینی
حقیقت نیوز
وقتی در میان تمام حقایق ناگفتهی عالم،
به واقعیت نگاری خبرگزاریهای این روزها نگاه میکردم؛
همیشه در آرزوی تاسیس یک "حقیقت نیوز" بودم.
حقیقت نیوزی نه از جنس این به اصطلاح حقیقت نیوز که حتی واقعیات را هم نمینگارد...
پ.ن: گویاترین نشانهی یک فتنه، آمیختگی حق و باطل در آن است...
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
- به جای عوض کردن وبلاگ، نوشتههاتون رو عوض کنید
- برای اینکار باید "او"یم را عوض کنم
- خب بکنید
- برای این کار هم باید خودم را عوض کنم
- ؟
لطفا با احتیاط وارد شوید!
گاه روزها کلمات رژه میروند در ذهنم تا اجازه خروج بیابند، گاه مدتها این چند کلمه و دو سه خط، در پس زمینه ی گوشیام میمانند تا مدام چشمم به آنها بیافتد و بلاخره ترکیب درستترشان را بیابم، گاه هم کلماتی از مدار هستی نابود می شوند، جملاتی در میانشان با نقطه مواجه میشوند، چون فکر میکنم لیاقت نوشته شدن در اینجا را ندارند.
اینها را گفتم که بدانید ممنوعه نوشتهها کلی راه را باید طی کنند تا به چشم شما برسند و شاید گاهی به دلتان راهی هم.
زیاده جسارت است. ولله الحمد
هیچی ....
وقتی وارد جنگ شدند،
عشق زن و فرزند و خانواده ها تمام شد
من و تو چگونه ایم در این دفاع ثانی ؟
آقا
الیویا
چطور کسی میتواند مردی را ترک کند که اینقدر جالب بهنظر میرسد و میتواند دربارهی چیزهایی که هرگز نشنیدهای حرف بزند؟
نابودی دنیا
هربار که کسی میمیرد،
بخشی از دنیا نابود میشود.
همراه او،
تمام چیزهایی که احساس کرده،
تجربه کرده،
دربارهاش فکر کرده،
ناپدید میشود،
به همان شکلی که اشکها در باران ناپدید میشود.
ازدواج در حیوانات
برخی حیوانات هم رابطهای اجتماعی بسیار شبیه ازدواج شکل میدهند،
اما معنایش این نیست که به هم وفادار میمانند.
در هفتاد درصد موارد، بچهشان از جفت دیگری است.
تک همسری
تک همسری افسانهای است که بهزور در حلقِ نوع بشر کردند.
مسئله، افزایش بیش از حد هورمونها یا غرور نیست،
ساختار ژنتیکی است که عملا در تمام حیوانات پیدا میشود.
خدمتکار
شاید او تنها کسی باشد که اسم فردی را که به او خدمت میکرد، میداند؛
بقیه میخواهند اسم کسانی را بدانند که سرِ میزها و در مبلهای راحتی نشستهاند.
عاشق کار
به همین دلیل است که آن زنی که چند ساعت قبل وارد بار شد، حالا سرِ میز او ننشسته است.
مسیر عدالت!
دنیایی که باید در مسیر عدالت حرکت کند،
حول مادیاتی میگردد که شش ماه بعد به هیچ دردی نمیخورد و باید نو شود.
آگهی
صنعت میلیارد دلاری آگهی،
فروش اشیاء بیفایده،
تعویض پیاپی علایق غیرضروری بازار و تولید کِرِمهای مشابه با برچسبهای متفاوت
مد
از وقتی همزیستی گروهی مردها و زنها در غارها شروع شد،
مُد تنها روش برای ابراز منظوری بود که همه میفهمیدند...
من از قبیلهی شما هستم.
بیایید در برابر ضعیفترها متحد بشویم و بقایمان را تضمین کنیم.
غربت
یعنی پذیرفتن اینکه تو خود نباشی،
هرچه که میخواهی باش..
من و تن
قرار داشتم فنا شدن در بوی نسیم ِ تو را
نشد
مهم نیست، تن را بُگذر، مهم من بود که نیست..
قایقی خواهمساخت..
دنبال شهری میگردم
که راستگرد های خیابانهایش
همه، همیشه، خالی باشند..
تلخی حقیقت
منتظر بودم
همهی این روزها
برای شنیدن
"جات خیلی خالیه"،
اما تو دروغ نمیگویی؛
جایم خالی نبود دیگر!
چشمان مادر
امروز وقتی چشمان مادر را دیدم؛
بغضی گلویم را گرفت.
معصوم و آسمانی بود.
دلم برای بوسیدنشان بیقرار است.
شاید چشم سادات این حس را دارد؛
...نمیدانم.
تا به حال چشمان پر نور با نفوذشان را، اینگونه ندیده بودم.
دل و آسمان
دل بارانیست؛
آسمان هم.
چه سریست بین دل و آسمان؟
گلهای سرخ چادر
دختر کوچک همسایه؛
با چادر نماز گلگلیاش؛
بهار پهن میکند...
گلهای سرخ کوچکش را دیدهای؟
زن صیغه ای
"زن صیغه ای نیاز به شناختن نداره؛
همین که یه زنه، کافیه"
* دعوت/ ابراهیم حاتمی کیا
بازی اینترمیلان و ترمینال غزه!
آقایان!
آن لحظه ای که شما داشتید بازی اینتر میلان را پخش می کردید،
صهیونیست ها در زمین غصبی داشتند با همان سیستم سنتی BBC دمار از ترمینال غزه درمی آوردند.
الان اسرائیل رسیده به محوطه 18 قدم قدس و سازمان ملل دارد خطای کودک فلسطینی روی تانک مرکاوا را می گیرد. +
ماهواره و کانال کمیل
...همین که از امن بودن اوضاع کشور مطمئن شدیم، ماه واره را روشن میکنیم؛
2500 کانال که هیچ کدامشان کانال کمیل نیست.
یادتان هست که گفتم:
"اگر دست خدا در دست خامنه ای نیست، پس چرا این همه ماه وراه حریف این ماه پاره ما نمیشود"؟ +
وقتی قالیباف بیل میزند!
وقتی عکسهای حضورت در فتح المبین و شوش دانیال را با همراهی دوربینها و عکاسها دیدم؛
فهمیدم برای چه بیل میزنی!
آقای خلبان!
در انتخابت ریاست جمهوری ١٣٩٢؛
به هرکه رأی بدهم،
مطمئناً تو نخواهی بود!
حیات اصلاحات
رفتارهای دوگانهی سبزها،
دوست و دشمن گرفتنهای مصلحتیشان،
رنگ عوض کردن روز به روزشان،
خبر از تعطیلی آرمانها و ادعاهایشان،
و قناعت ایشان،
تنها به حیاتی کمرنگ میدهد.
دقت کردهاید؟
دروغ شیرین
دوستت دارمهایت،
شیرینترین دروغهاییست
که تاکنون شنیده... نه! چشیدهام
دل لیلی از آن شوریده تر بی!
بی انصافی نیست که همهی شاعرهای دنیا
وصف دل مجنون را گفتهاند؟!
دل لیلی مگر دل نیست؟
همسر منتظری درگذشت!
سبزها و انگلیس
چه ارتباطی میتوانند داشته باشند؟
راهپیمایی ضدصهیونیستی اخیر مردم در انگلیس و ضدصهیونیست شدن بیبیسی!
با کمپین اعلام برائت از کاسپین(احیانا شوهر ندا) به خاطر دیدارش با پرز
اصلا چه ارتباطی بین فشار بر دولت انگلیس و جنبس سبز هست؟
پ.ن:
عجیب است! ندیده بودیم اتحاد پدربزرگ و نوه را علیه فرزند!
فتنه
خواص بی خاصیت
کشف قدیمی!
مقربترند
فاحشهها
در بعضی مغازهها
پا نوشت:
عذرخواهی
من و خدا
بین من و خدا
شکرآب شده است؛
کسی هست سلام مرا به خدا برساند؟
توبه ی گرگ
باید بمیرم
برای رسیدن به تو!
انسان درونم
کی گرگ شد که نفهمیدم؟!
*یقه ام را می گیرند گرگ ها، روز قیامت
پیام نوروزی مهدی کروبی
شیخ مهدی کروبی و پیام نورورزی!
همون که توی انتخابات، بین چهار نفر پنجم شد!؟
همون که معاون اول خیالیاش هم بهش رأی نداد!؟
بابا بیخیال.
مورچه چیه که فشار خون داشته باشه!
مطلب مرتبط +
بعد نوشت: چند روزی از انتشار این پیام مهم! گذشته و من دیدم کسی این بنده خدا را تحویل نگرفته، گفتم ثوابی کرده باشم!
این شانه ها دگر تاب ندارند..
خسته ام
به شفافیت تمام لحظههای به دنبال تو بودن،
باور کن خودم را گم کرده ام، تو را هم
عمار کیست ؟
دیر که بجنبیم،
فردا همین سبزک ها خود رو عمار وفادار آقا معرفی می کنند .....
.
.
.
پ.ن:
خواب سال نو ما را نبرد .... همین، مال همه ی ماست.
القدس لنا ....
در قهقرای این تعطیلات خواب آلود ....
چگونه می توانیم فراموش کنیم،
قدس را،
آزاده گی را،
انسانیت را
سال همت مضاعف، کار مضاعف
"در راه تو حرکتم مضاعف باشد
با یاد تو برکتم مضاعف باشد
ای سید ما! امر تو بر روی دو چشم
با عشق تو همتم مضاعف باشد"
آرزوهای بزرگ!
همه دور ِ هم ایستادند و آرزوهای اولسالشان را می گویند
دلم برای تو تنگ شد..
پینوشت:
گزارش پایانی اخبار ساعت14 یک فروردین 89


