سلام برسان
رفتی بهشت
سلام من را هم
خیلی خیلی
برسان...
روح مهربانتان را سپاس!
وقتی
قنوت دستانتان رو به آسمان بلند شد هرگز تصورنمیکردم کسی دعایی کند برای "باران"
من امشب باریدم!
چقدر عجیب است سرایش این شعرهای باهم بودن!
بغض وجودم را گرفته!
"ترنم""مثل هیچ کس" روحم را آسمانی کرده!
من دراوجم!
چون قاصدکی دردستان باد!
باران اشکهایم تقدیم شما!
صفای مهرتان را باسراپای وجودم
باتمام تاروودم میپذیرم!
میبرم باخویش!
مراتاجاودان سرمست خواهد کرد بیش از پیش!
روح مهربانتان را سپاس!
دل من
دل است دیگر؛
یا شور میزند
یا تنگ میشود
یا میشکند
آخر هم مهر سنگ بودن میخورد روی پیشانیاش!
خواستن
نمی توانم دوستت نداشته باشم
همیشه هم
خواستن ، توانستن نیست !
میگرن
بعد از قلب و معده ی معیوب
حالا این سردردهای یک طرفه هم
به طرزی غریب
حکایت از دوست داشتنی یک طرفه میکنند ...
سنگسار
سوء تفاهم
نه سیب نه گندم است بین من و تو
بین من و تو گم است بین من و تو
این عشق که دیگران از آن می گویند
یک سوء تفاهم است بین من و تو
"جلیل صفربیگی"
یک عاشقانهی سیاسی!
سیاسیترین تصویر کودکی من
اشکهای مادرم
در صبح چهارده خرداد ۶٨ است...
سن عشق
ازدواج موقت
"مباحی" که حامیانش، آن را "واجب" میپندارند
و مخالفینش، آن را "حرام"!
جایی برای نبودن !
نمی دانم
کجای قصه ی زندگی تو جا دارم
هر چه نگاه می کنم
برای بودنم جایی نیست
نبودنم را بپذیر !
خیانت
هر یک از ما به طریقی
من روی لباس پشمین تو
تو روی یقهی کت من
با وسواس
تارهای موی خود را جستجو میکنیم
تا صاحب من
تا صاحب تو
نفهمند
صاحب ما نمیفهمد ؟!؟
همین! مال هیچکس نیست!
!
دلم از کسی گرفته
که می خوام براش بمیرم
عادت
عادت می کنم به دلتنگی
وقتی
بودنت با نبودنت یکیست
سیر صعودی تا سقوط!
یک زمانی دوست داشتن اتفاقی بود که در وادی دل روی میداد؛
یک زمان دیگری، دوست داشتن تصمیمی بود که در جغرافیای عقل گرفته میشد؛
حالا دوست داشتن، هوسی است که در خیابانهای غریزه، رفت و آمد میکند!
سیزده آبان اصفهان
کاش کور می شدم
تا اوج توحش جلبک های سبز
و ردّ تیغ جراحی
بر دنده های پاره شده ی آن نیروی ضد آشوب انتظامی را
نمی دیدم ...
ظرفیت
نه به دعای من باران میآید
نه به نفرین تو خشکسالی؛
تا دو کلمه بحث سیاسی میکنیم
من و خودت را به مباهله* دعوت نکن!
*دوئل مذهبی؛ بدون استفاده از آلات قتالهی گرم یا سرد!
حالم خوب نیست
کنار قبر بی سنگم
فاتحه ای عنایت کنید بعد از صلوات
وقتی که حالم خوب شد ...
فعلا برای نوشتن حالم خوب نیست
خون بجای آب
- آب داری برام بیاری؟
رفتم تو سنگر براش آب بیارم.
صدای صوت خمپاره اومد؛
دویدم بیرون ببینه چه اتفاقی افتاده؛
زانو زده بود.
ترکش به گلویش خورده بود.
سلام داد به آقا، افتاد زمین و ...
باور میکنم...
باور تموم شدن سخته،
اما باور نکردنش هم
اونو شروع نمیکنه؛
باور میکنم...
کربلاییام...
امروز بعداز ظهر [3 آبان] عازم کربلای حسینی(ع) هستم.
این اولین سفر من به کربلای معلی است.
سفری که سالها آرزوی آنرا داشتم اما به دلایل گوناگونی تا به امروز توفیق خاک بوسی و عرض ادب و ارادت از نزدیک را نداشتهام.
تنهایی اصیل
بعد از همهی عاشق شدنها
دوست داشتنها
دوست داشته شدنها
بعد از همهی "دوستت دارم" گفتنها و شنیدنها
تازه میفهمی
بار همهی تنهاییهایت را
باید تنها بر دوش لحظههایت بکشی
و این آغاز درک آن تنهایی اصیل است...
بینش امنیتی!!
مکان: نمایشگاه مطبوعات، روبروی غرفهی موسسه کیهان، جمع سبزهای معترض
زمان: سه شنبه، ٢٨ مهر ١٣٨٨، ۶ بعد از ظهر
دختری خطاب به دختر مجاورش:
"حواست رو جمع کن؛ همهی کت و شلواریهای اینجا، مامور هستند"!
انگشت نما
انگشت نمای شهر شدهام؛
شیرین ندیدهاند که تیشه بر دوش،
سراغ بیستون رود...
شکنجه
باید مسیر عبورم را عوض کنم؛
صندلی سنگی خالیمان
هر روز چشم و دل مرا
هر روز روح مرا
شکنجه میدهد!
