در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

خون من

دیگه جلوی ناخن های بلندم را نمی گیرم تا هر وقت دلشون خواست جوش های صورتم را زخم کنند بذار این خون از زخم های جوش‌هام جاری بشه این خون نباید این تو بمونه همین!

   + نمک ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گناه

من گناه می خوااااااااااااام همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

معامله

نمی دونم باید گناه کنم تا تو رو داشته باشم

یا باید تو رو داشته باشم تا گناه کنم

به قول یکی
من مال تو آتش جهنم مال من
معامله ی منصفانه ایست

همین!

   + نمک ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خط قرمز!

می‌خواهم پا را فراتر بگذارم.

اصلا مگر این دنیا چیست که برایش محدوده تعیین کنیم.

امروز روز عبور از خطوط قرمز است.

پیش بسوی آزادی!

   + مرتضا ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هر کاری کردم نشد ننویسمش ...

کجاست بگو
اون که برات می‌مرده کو
اون که قسم می‌خورده که دوست داره
اما به جاش با یک قسم
هر چی که داشتی برده کو
تنها شدی
باز تف سر بالا شدی
گذاشت و رفت
دیدی دوست نداشت و رفت
کجاست بگو
اون که برات می‌مرده و
هر چی که داشتی برده کو
اون‌که یه باره اومد و
آتیش به زندگیت زد و ازت برید
اون که دل ساده و تنهاتو به سلابه کشید
یادت باشه منتظر اون‌که میگه دردتو می‌دونه نشی
حرفاشو باور نکنی
هرکی بیاد نمک به زخمت می‌زنه
ساده‌ی دلداده‌ی من
گول نخوری دوباره دیوونه نشی

   + نمک ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به جهنم

مگه من خلق کردم که من مواظبش باشم؟
خودت خلق کردی چشمت روشن خودت هم مواظبت کن

بی‌خیال تدبیر و هر چیز دیگه
حالا اینکه تدبیر مخلوق کیه دیگه به من ربطی نداره

تکلیف هر کس قد وسعتشه

مگه نه؟

همین!

   + نمک ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چه کارت کنم؟

چه کارت کنم وقتی از دوستت دارم‌هایم هم متنفری؟

   + نمک ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مثل خودت

مثل همیشه گرفتگی‌هایت ، امشب من گرفته‌ام
اما شاید نه مثل همیشه‌ی تو ...

امضاء: یک نکره‌ی نکره که با هیچ‌یک از اسباب تعریف معرفه نمی‌شود و اسناد به هیچ نسبتی ندارد ....

همین!

   + نمک ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بنویس

من می‌روم
تو می‌روی

او می‌ماند و این نوشته‌ها

بنویس

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

امشب

امشب با حسین پناهی گذشت

امشبم گذشت وکسی ما رو نکشت
بعدشم چشمام رو می‌بندم و دل رو می‌سپارم به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دختر چهارده ساله‌ی بوره

من هم عشق سیاهم رو سوت می‌زنم
تا خوابم ببره
تو ته ته‌های خواب یه صدای اشنایی چه خوش می‌خوند
بشنو ...

امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت

   + نمک ; ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مجاب شو دیگر

پرسید کی می‌خوابی؟
گفتم هر وقت توانستم این دل را مجاب کنم که امشب هم شبی مثل هر شب است
شبی که قرار است در آن هیچ اتفاق مهمی نیافتد
به قول پناهی شبی که در ان کسی مرا نکشد

هر وقت این دل مجاب شد که امشب هم کسی قرار نیست جوابت را بدهد

ای دل
چشم‌ها کاسه‌ی خون شد
زود باش مجاب شو

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خواب!

امشب در حجاب خواهم خوابید.

شاید که کسی از خوابم باخبر نشود.

خوابی که قبل از آن اللهم انی اعوذبک من ... هم نخواهم خواند

   + مرتضا ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

او می‌آید؟

شاید یک روز بیاید
اما
حتما هیچ روزی نمی‌آید

   + نمک ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

او میاد

   + نمک ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چه حرفا!!!

وعده تو دادی به من ای بی‌وفا
اختلف یختلف اختلاف

حال تو بر خرمن عمرم زدی
اشتعل یشتعل اشتعال

 

همین!

   + نمک ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بهانه

نوشته های بی بهانه ام را هم
بهانه تویی

 

لقای او را به همین بهانه ها می دهند و نه به هیچ بهایی
همین!

   + نمک ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گریه کردم

شاید به مزاج برخی خوش نیاید

اما دیدمش و گریه کردم
دلم هوایی شد که من هم بنوشم یکی چند جرعه
بوسه هایش ، نوشیدنی هایش ، در آغوش کشیدن هایش

دلم خواستشان

همین!

   + نمک ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بازی

بازی را دوست دارم

دوستش دارم که از ریشه ی باخت گرفتندش
دوستش دارم چون در بازی کسی زورش را به رخ کسی نمی کشد
دوستش دارم چون برنده اش تویی و من همیشه بازنده ام

من ، صفر
چشمان تو ، بی نهایت

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پراکنده

خاطرات ....
خاطرات پراکنده
رشته ای می خواهد که این پراکندگی را در هم کشم و انسجامشان دهم
یک تار از موهایت را میان دفتر خاطراتم مدت ها نگاه داشتم اما نشد که خاطراتم را به آن انسجام دهم

شاید به خاطر غصبی بودنش است
یک تار موی رحماء بینهمی به من می دهی؟

همین!

   + نمک ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گوشه

گوشه ای داشتیم که ما را به آن می‌خواندند
می‌گفتند این دیوانه ، همه‌اش دنبال گوشه‌ایست برای کز کردن

تو حتی آن گوشه را هم از من گرفتی

   + نمک ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

امشب

امشب عروسی بودیم
تماشای دوست عزیزم که از این وصلت در پوست نمی‌گنجید
تماشای دندان‌های عقلش که به تازگی نیش زده بود و موقع خندیدنش کاملا پیدا بود
تماشای ....
تماشای خودم

ان‌شاءالله که خوش گذشت

همین!

   + نمک ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

لب

تو می‌مکیدی و دل‌خوش بودی که چندی دیگر دهانت پر شیر می‌شود
من می‌کیدم و هیچ دل‌خوشی جز این مکیدن نداشتم

تو می‌خندی و خرسندی چون فکر می‌کنی پدر خوبی داری
و من نمی‌خندم و به این فکر می‌کنم که هیچ ندارم

و این داستان ادامه دارد....

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

قدم زدم

- خانه نمی‌رم.
دلیلش را پرسیدم... موجه نبود.
- به جهنم ؛ حالا می‌خواهی چکار کنی؟
- قدم می‌زنم ؛ تا خود صبح . مثل دیشب.
- ای کاش من هم بودم و با هم شب را صبح می کردیم.
فقط خندید
.

می دانستم خندیدنش هم به بستنی خوردنش می‌ماند ... ادایی بیش نبود

ماجرا به شبهای اعتکاف بر می گردد. همان شب‌هایی که بعد از صحبت‌های جمعی و قرائت قرآن و آوازخوانی(!) در نقطه‌ای خاص! صحبت‌های دو نفره‌ی ما شروع می‌شد.
همان شب‌ها که هیچ‌کس باور نمی‌کرد عمر رفاقتمان به دو شب هم نمی‌رسد
.

بستنی را می‌گفتم یا اعتکاف را؟

قدم زدن را می‌گفتم.
می‌خواست قدم بزند و من هم ... شروع کردم
برایش اس ام اس زدم " تا خود صبح قدم می‌زنیم"
تا بداند تنها نیست.
تمام مدت قدم زدن در این فکر بودم که چرا" البلاء للولا"

مرتضی

 

   + نمک ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

می توانی

کاش می‌توانستم باور کنم که نمی‌توانی .
این طور راحت می خوابیدم
می گفتم اگر نمی کنی ، نمی توانی

درد دارد که می توانی و بی نصیبم....
همین!

   + نمک ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هیچکس

پاییز ؛ شب‌های بلند ؛ تنهایی ؛ پیاده‌روهای لخت و عور ؛ صدای همنوایی تلق تلوق سنگ فرش های زیر پا له شده با خش خش خرد شدن همه ی عمرت زیر پاها ...
گذشتِ تولدی همین چند روز پیش ، که هنوز هم نمی توانی باور کنی کسی به تو تبریکش نگفت ...

دل آشوبه دارم
دیده ای درخت ها را که از ته با تبر قطع می کنند ، چه آرام فرود می آیند ....؟!

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من مسکین آن مایه ندارم که خریدار تو باشم

یوسف
را بر سرِ بازار
مصــر فروختنــــد. –
گفتند هم وزنش طلا می گیرند؛
هر که داد، برد. – اشــراف آمدند با
همیان های پــــر زر، حکام و
بزرگان، همه. - همیان
روی همیان
گذاشتند.
یوســـف هنــوز
سنگین بود. – هر چه کردند نشد. دست روی دست گذاشتند. – دل ها
به شوق ِ رویش می تپید. جمعیت حیران جمالش بود. – ازدحام بود و
غلغله. تق وتق عصایی میان شلوغی پیچید. کسی نشنید. – پیرزن فقیر
شــهر بود با دو کلاف درهَمش. – جلوتر آمد. چشم ها خیره نگاهــش
کردند، چهره های مبهوت کوچه باز کردند به راهش. – آمد. قد راست
کرد. چشم دوخت در چشم های یوسف. کلاف میان دست هایش می لرزید،
و چیزی درون سینه اش انگار. تاجر گفت: به تماشا آمده ای؟ - پیرزن گفت: نه،
قصدم معامله است. – قهقهه شهر بلند شد. یوسف خم به ابرو آورد. پیرزن مات نگاهش
بود. – اشک از خنده به چشم های تاجر آمد. گوشه چشم های پیرزن هم قطره ای
 می درخشید. – تاجر گفت: چه می گویی پیرزن؟ یوسف را هم وزنش طلا
می خواهم، گمانت به دو کــلاف ِ درهَم ِ تو خواهم داد؟! – پیرزن گفت:
می دانم. – تاجر گفت: پس می خواستی خودت را مضحکه عام کنی؟ -
پیرزن گفت: نام مرا نیز در ردیف خریدارانش بیاورید. – و عصا زنان
دور شــد. صدای تق تق ِ محـــزون عصایش پتکی بود در بهت جمعیت.
- عزیز مصر بردش؛ -
هم وزنش طلا
د ا د ،
گویی
یـک هـزارم

دارایی اش را. – دل ِ
کوچک یوسف در هوای پیرزن
می تپید. کلاف ها همه زندگی زن بود. -
عزیـــز مصر بــردش؛ - کســی
ندانست؛ یوسف هنوز
سنگین بود.

   + نمک ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نمی دانم

می دانم چرا جز این "نمی دانم" نمی دانم؟
نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم؟؟؟؟

   + نمک ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زیبایی

باران و عطر و صبحگاه ؛ همه زیباییشان را از چشمان تو عاریه گرفته اند

کسی چه می داند اینکه "زیبایی در نظر این بیچاره نسبت شباهت با توست" یعنی چه؟
همین چند وقت پیش بود که با اون عزیز و اون بی معرفت رفته بودیم راه پیماییه قدس!

بهشون گفتم چقدر امروز این دختر خانم ها خوشگل شدند
می گفت چطور آقای چش چرون؟
گفتم : ببین انگار همه یه جورایی شبیه اون شدند ....!

بعد زیر لب گفتم : لیلی نام تمام دختران زمین است

 

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

لخته‌ی خون

آهای
بیا و به این لخته‌ی خون بگو بی انصاف چرا ساعتی صبر نمی‌کنی تا برای همیشه به این خستگیپایان دهی

به عظمت خالقت قسم می‌دهمت بایست
صبر کن و من را هم با خود ببر

 

حالم بده
به اسپند روی آتش می‌ماند ...

 

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زوال چیست؟

زوال نه اعتقاد که پوست و گوشت و خون تنی است که شما می گویید هست
و من هم مطمئن نیستم نباشد
همین!

   + نمک ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

غیب گو

نباید هم باورت بشه
آخر تو که ندیدی ...
اما مگه تو علم غیب نداری؟

جدی علم غیب نداری؟؟
باورم نمیشه
حضور تام و مراقبات عجیب و غریب من با علم غیب نداشتن تو جمع نمی شه...

 

همین! مال هیچکس نیست!

 

   + نمک ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گل بی‌شهامت

گل نه پسوند داشت و نه پیشوند ؛ خودت سنت شکنی رو شروع کردی

قدیم ها می گفتند
جگر شیر نداری . سفر عشق مکن
خیلی بی شهامت بودی

گل بی‌شهامت و دوست داشتنی من ...

همین! مال هیچکس نیست!

 

   + نمک ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کندی

از این همه شتاب خودم و این همه کندی دنیا به ستوه آمده ام
حتی این سیستم هم به موقع جلویت نمی اورد نقشه دنیا را

نوشته بود ترمز فرش ABS
فرش زیر پاتیم
ترمز دستیمون رو بکش ( فکر بد نکن )

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یا حکیم

آخر چه کسی مرا به ریختن روزی یک پیاله اشک به سینه‌ی عریان و زننده‌ی این دنیا محکوم کرده؟؟؟
آخدا اگر حکمتت اینه ... خوشا کله‌ی گنجیشکی ...
ببخشید که نمی‌خوام دیگه خائفانه بپرستمت

همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کسی چه می‌دونه؟

هنوز هم وقتی توی خیالم صدات می‌کنم می‌گی : جاانم
می گی جانم و مثل همون وقت‌ها الف جان را می کشی ....
کسی چه می‌دونه با کشیدن الف جانت دل من رو کجاها می‌کشی ....
دیگه نگو چه کار کنم ؟؟
به من بگو چه کار کنم؟
چه کار کنم دوستم داشته باشی؟


همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کیسه و سینه

گفتم هر چی تو کیسه‌ی منه
فدای هر چی تو سینه‌ی توست

سعی کن غیر از من چیزی تو سینه‌ات نباشه
آخه توی کیسه‌ی من فقط قدر خودم بها هست

هیچ!

   + نمک ; ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تنها و تن‌ها

می‌گفت از تنهایی می‌ترسم
درد داره ....
ترس داره ....
سختی داره ....

گفتم از تن‌ها بترس
تنهایی راست می‌گه
از شلوغی بترس که دروغ می‌گه شلوغه و خلوت تر از تنهاییه
از کسی بترس که یه دستش به دوستی تو دستته و خنجر به دست دیگه دنبال رگ گردنت می‌گرده

از دروغ بترس

   + نمک ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

وقتی هستی . وقتی نیستی

وقتی هستی حرفم میاد
دلم برات می‌سوزه که چند وقته شدی سنگ صبور من
گفتم حرفام رو این بار توی وب بزنم شاید کسی پیدا شد به کمک تو صبوری کنه
شاید یه سنگ دیگه پیدا کردم
تو تنهایی سختته
می‌فهمم دردت میاد
اما این روزا هیچکی نیس
هیچکی نمیاد بگه خرت به چند من؟
توی این گردی محض ؛ هیچکی نیس

هیچکس

   + نمک ; ۳:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چوب شدم

یک وقتی هر چی می‌گفتند خم می‌شدم
هر چی بارم می‌کردند خم می‌شدم
اما این روزها چوبم
خم نمی‌شم
می‌شکنم
صدای شکستن میاد
دیدی این درخت‌ها را که با تبر می‌زنند ، چطور آروم روی زمین میاند؟
صدای تبر میاد
صدای شکستن میاد ....

   + نمک ; ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

درمان و درد

کاش بودی تا دردت رو پیش خودت بیارم
ببرمت توی یه زاویه و سر روی سینه‌ات بذارم
های های گریه کنم
های های....
کاش بودی

   + نمک ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شکستم

این‌قدر بگم که مثل چینی من رو خرد کردی
سال‌هاست دیگه چینی شکسته را بند نمی‌اندازند
می‌اندازند دور
من رو شکستی
خرد کردی

   + نمک ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گیس بریده

بد کردی
حجابت رو جلوی خلق سکه‌ی یه پول کردی
جلوی بچه ابتدائیها خوردم کردی
کاری کردی که ابجدخون‌های کودن نصیحتم کنند
کاش روی سنگ قبرم با دامن چین دار ، چهاردستمال میرقصیدی ، این بلا را سر من نمیآوردی
بد کردی گیس بریده

   + نمک ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شرمنده

خدا هیچکی رو شرمنده‌ی خلق‌ نکنه

   + نمک ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خودت بگو

من چیکار کنم که تو دوستم داشته باشی؟

هااان؟

   + نمک ; ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هف کور

کاش محله‌ی ما هم یه هف‌کور داشت تا برایمان دعای خوب می‌کردند

گم و گور نشین
بی خبر نمونین
دل‌تنگ نشین
بغض نکنین

هف‌کور به یه پول

   + نمک ; ۳:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

اشتب

اشتباه گفته بودم
اینک و گذشته‏ام یکی شده!

   + نمک ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

اینک و آنک

اینکی نیست ؛ هر چه هست مربوط می‏شود به چند سال پیش
همین! مال هیچکس نیست!

   + نمک ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چشمان خدا

مشکل این بود که صاحب چشم‏ها را اشتباه گرفتم والّا به خدا اون چشم‏ها عاشقی داشت...

   + نمک ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

قهر و قدرت

قهر قهر قهر . می خواستم اونقدر قوی بودم که باهات قهر کنم . زورم بهت نمی رسه . زورم به خودم نمی رسه.

   + نمک ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

متغیر

بین امشب و دیشب چه فرقی هست؟ به این فکر می کنم که چقدر متغیریم

 یکشنبه 5 اسفند 1386 , ساعت 6:38 عصر

   + نمک ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آرزو

هیچی .

آرزو کنیم اتفاقی نیافته.

بچه تو که با یه کلمه این طور منو اروم می کنی چرا لالی؟

هااان؟

   + نمک ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خاک

خاک بر سر من که اون باید چونه ی تو را پیشم بزنه

بد کردی بچه . بد کردی .


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:47 عصر

   + نمک ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

باهم

ایشاللا می شه یه روز تا دنیا را با تو به چالش بکشم .


با هم مثل میدون امام اصفهان یه آسمن یه دست می سازیم.


با هم . با هم . با هم . با هم


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:40 عصر

   + نمک ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

غیبت

حلالم کن. امشب کلی غیبتت رو کردم.


چطور دلت میاد اینطور کنی ؟ هااان.


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:39 عصر

   + نمک ; ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کامنت

به خدا فقط می خوام یه کامنت برات بزارم.

 

یه کامنت خصوصی . نه اصلا یه کامنت عمومی .

 

بابا منو از اسپمات نجات بده

   + نمک ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حاضرم

من حاضرم تیکه تیکه بشم تا یه لحظه اروم بشه.

 

کی آرامش خواست. من اوون را می خوام.

 

چرا منو نمی خواد ؟

   + نمک ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

dc

دی سی نمی شم. حتی اگه تو جفت پا بپری روی سیمم.


تازه احساس می کنم پاره پاره شدن رو


بابا مگه گناه کردم؟


می خوام حرف بزنم . تخم کفتر کیلویی چند؟


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:33 عصر

   + نمک ; ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پوست و استخون

ازت خواستم بزاری نفس بکشم.


نذاشتی . گفتی حرومه . گفتی این نفس ها مال اونه . اون ظریفه اون لطیفه .


آره من پوستم کلفته . اما بی معرفت دیگه استخون که همون استخونه. ببین این خورده ها همش استخونه


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:32 عصر

   + نمک ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دشمن

تو دشمن من نیستی . من توی این دنیا فقط یه دشمن دارم . اسمش حسنه . تو نه . خودم.


من فقط یه دشمن دارم اونم خودم


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:30 عصر

   + نمک ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گذر

من در موردش قضاوت کردم؟ من فقط گفتم دوستش دارم


تو مگه بودی ببینی چیا به من گفته. تو می تونی از ساعت ها گریه گذر کنی؟


من نمی تونم


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:29 عصر

   + نمک ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تحمل

راست میگی . هر کسی یه قدری تحمل داره.


اما کی می دونه کی چقدر تحمل داره


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:28 عصر

   + نمک ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

التماس

این التماسه چونه نیست به خدا دارم التماس می کنم

شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:28 عصر

   + نمک ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بدبخت

تو از من بدبخت تری؟

تو تا حالا توی روی کی زورکی خندیدی؟ هااان

می دونی چند ساله دارم الکی می خندم؟

 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:27 عصر

   + نمک ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رسوا

اگر یه روزی بفهمم حتی تو هم بهم دروغ گفتی تو رو هم رسوات می کنم


کجایی بچه ؟ مگه نمی گفتی تا اخرش هستی؟ هاااان! اینا همش جزء بازیه


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:26 عصر

   + نمک ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

باخت

سر چی با من بحث می کنی؟ چطور بگم من یه بازنده ام


همه چیز رو باختم!


 شنبه 4 اسفند 1386 , ساعت 8:24 عصر

   + نمک ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پارک

حسن نوشته پارک یاد پارک کودک (‏قوری) شیراز افتادم . اصلا پارک یعنی این. چقدر دلم گرفت.

جمعه 3 اسفند 1386 , ساعت 2:8 صبح

   + نمک ; ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

د.د

پشت هر اینک من یک دوستت دارم هست . تقدیم به ... تو

 

خوش میایی

   + نمک ; ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کمیل و حاجی

هر هفته بعد از دعا کمیل می رفتیم با حاجی سر شهدای گمنام . از قبر شهدا کل شهر پیدا بود. حاجی بهم می گفت ...

   + نمک ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دل و جای

براش نوشته بودم ... فکر نمی کردم عقده از دلش باز بشه .

 

البته هنوز هم نگفته اما بوی طوفان میاد.

 

خدایا مگه این دل من چقدر جا داره؟ هااان

   + نمک ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زیباست؟

فکر می کردم همیشه مطالبی را می خوانیم که برای ما جالب است. واقعا اینک منی به این ناجالبی برای تو جالب است.

جدا اینکه من دلی دارم از فرش های حجره کثیف تر و کهنه تر و پاخورده تر ، برای تو زیباست؟

 

چی بگم؟!


 جمعه 3 اسفند 1386 , ساعت 1:58 صبح

   + نمک ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حسن خان

اول سلام
ببینم پسر تا حالا شده تو کمی کسی رو درک کنی؟!!
نه جدی دستت رو بزار طرف چپ سینه ات ببینم اصلا چیزی اون تو سر و صدا می کنه یا نه؟!
سیب زمینی.

 سه‏شنبه 30 بهمن 1386 , ساعت 4:5 عصر

   + نمک ; ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هان؟

چطور می‌تونی باور نکنی؟!‌ هان! اصلا چطور می‌تونی شک کنی بهم؟!
همین!

 سه‏شنبه 30 بهمن 1386 , ساعت 3:56 عصر

   + نمک ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

احسان جان

ای بابا احسان جان کی دستش به جدایی رسیده که تو هی میگی اگه دستم به جدایی برسه!!! اما در کل باهات موافقم اه هر روز فاصله‌ی قم - کاشون دور تر می‌شه

سه‏شنبه 30 بهمن 1386 , ساعت 3:45 عصر

   + نمک ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چه خبر؟

اینقدر به من نگاه نکن. آخر مگه تو می دونی که توی دلم چه خبره که این طور خیره شدی ه من؟!! هااان!
 سه‏شنبه 30 بهمن 1386 , ساعت 3:43 عصر

   + نمک ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

معرف

خدا را شکر که معرفی شخصیتمون به عهده‏ی خودمونه و این طور توش گند می زنیم . گاهی می گم خودم که اینطور از خودم می گم ، دیگرون چی می گند؟!


 دوشنبه 29 بهمن 1386 , ساعت 4:24 عصر

   + نمک ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دیدی؟

خدایا دیدی گفتم یه کاری بکن.دیدی چی شد؟!!!


همین دیگه هی گوش نمی دی که اونم فکر می کنه اینا همش دروغهههه!


 یکشنبه 28 بهمن 1386 , ساعت 8:2 عصر

   + نمک ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوره

خدایا چقدر این جاده‏ی کاشان تا قم راهش طولانیه؟!!


دلم تنگ شده ! خدایا پس یه کاری بکن!


 یکشنبه 28 بهمن 1386 , ساعت 7:55 عصر

   + نمک ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گیر

چقدر این دل مشغول هستش. مدام به این و اون گیر می کنه .


تقصیر من چی بود؟ به خدا دلم سوخت . به خدا می خواستم بهتر بشه. خدایا گند زدم. کمکم کن


همین!


 شنبه 27 بهمن 1386 , ساعت 4:9 عصر

   + نمک ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خاطرات

یک عالمه کاغذ پاره از خاطراتم به جا مانده . دارم فکر می کنم چطور این ها را وبلاگ کنم؟! یکی کمک کنه!

 یکشنبه 21 بهمن 1386 , ساعت 7:59 عصر

   + نمک ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

سلام اینک نوشت‌های حجاب

هرکس سرش به کار خودش هست . حتی اعضای بدنم . دل به کار خودش . عقل به کار خودش . جسم به کار خودش. خدایا چه کار می‏کنی؟

جمعه 7 دی 1386 , ساعت 10:23 عصر

   + نمک ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()