در خلوت

یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها

فقط بنویسم

اخیش

دنبال یه جا بودم فقط بنویسم

این روزا حالم بده خیلی هم بده مثل همیشه

اصلا یادم نمیاد هیچ وقت حالم خوب بوده باشه

به خاطر یه مشت آدمی که نمیتونم بگم آدمهای بد و یا حتی کوچکی هستند یه مشت دروغ سر هم کردم

خدایا بد کردم خواستم زندگی کسی را به وجود کثیفم آلوده نکنم؟

خدایا خیلی دوستت دارمااا اما بنده هات همشون حتی اونایی که خیلی دوستشون داری به من بد کردند شکایتی از هیچکدومشون بهت ندارم

اما حالا که هیچکس نمیبینه تو یه نگاهی به قلبم بنداز که با هر تپش تیر میکشه ورنگم را به سیاهی میکشه انگار میخواد یه کاری کنه که آرزو کنم نزنه

خب نزن بابا نزن من که همون اول بهت گفتم

خدایا نگاش کن خودش تنش میخواره اگه دیدی این روزا یه چاقویی چیزی فرو کردم توش نگی چرا؟

خیلی دلم گرفته کاش غیر خدا کسی بود!!!

و بغضی که این روزا زیاد به گریه میگراید

مال هیچکس نیست!

یا زهرااا

گرفتار خال لب دوست همون که بیشتر از همه دوستت داره

   + نمک ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات ()